روح من دیوانه پرواز...

از بی تویی ها
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢۸ امرداد ۱۳۸٩
 

 

دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت. 
سالگشتگی ست این
که به خود در پیچی اَبروار
بغُری بی آنکه بباری؟ 

سالگشتگی ست این
که بخواهیَش
بی این که بیفشاریَش 

سالگشتگی ست این؟
خواستنش
 تمنای هر رگ
بی آنکه در میان باشد
خواهشی حتی؟

نهایت عاشقی ست این؟
 آن وعده ی دیدارِ در فراسویِ پیکرهاست؟


احمد شاملو


 
 
پایاین ِ مرداد
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸٩
 

یک نفر مرا مثل
سیگاری روی لب‌ش گذاشت ، و تا انتها کشید


 
 
ندارد
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
 

دلتنگی ، حق ِ آدمی ست !


 
 
تموم شد
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٥
 


چه شیرین می بود

اگرمی توانستیم 

به آسمان سقوط کنیم

 

 


 
 
شبهای امتحان آئینه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٥
 

سکوت

آرامش

اشک

سکوت

دلتنگی

اشک

سکوت

بی تابی ...     اشک  !

                                                                تصویر شبهای من در ذهن تو.

شبهای امتحان آئینه است

راستش را بخواهی، عشق همین است.

و من از فراوانی  این همه باران ، تشنگی ها آموختم.


 
 
بدون شرح
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٥
 


 
 
۲۱۶
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٥
 

...

 <<< آخرين غمم را به فاصله ها می سپارم >>>

و

فاصله ها را به خدا

...

>>> دل تنگ یام <<<

ق _______________ د میکشن

رو به آسمون !

...


 
 
خ ی ا ل
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٥
 

من و دلتنگی هامو دیدی ؟

 با یه عالمه حرف نزده

بغض نشکسته

و

خنده های بی هوا رها نشده ... 

انگار کن که باران خورده باشد توی صورتت

لای موهات

و

باد زوزه کشان خودش را به رخت بکشد ُ کِز کنی لابه لای دستهای سرخ و آتش گرفته ات و غروب هم بیاید و راه برویُ خط ها را با اندوه های شیرینت وجب کنی ُ خیال ببافی !

.

و خیال میکنم که

زندگی

در میان همین

اشک ها

و

خنده ها

ی

ما

می گذرد


 
 
>‌>> بودن <<<
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٥
 

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن
تو
بودن را
چنين حقير نينگاشته‌ام ...

با سرانگشت
لب‌هام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطره‌ی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی

من به گريه التماس می‌‌کنم
يا گريه به من؟

و
تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفريده‌ای
مثل
نگاهت
يا
خنده‌هات ...

عباس معروفی


حالا خودت بگو ... من یا تو ؟ < ... >


 
 
آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸٥
 

وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد ...

برمی گردیم و راهی را که دویده ایم  را اندازه می گیریم ... *

>>> دوره کردن . هی دوره کردن . مدام دوره کردن و در و دیوار رو آینه دیدن سخته.و چقدر میتونم خوشحال باشم که این روز و شب ِ ابر ِ قاتل ماه ُ مادر گُل داره تند تند میگذره . اصلاً داره خوش میگذره . ازاین بی تابیا خوشم میاد . از اینکه قرارم شده بی قراری دارم لذت میبرم !!! از این همه ......... این همه بارون ِ بی دغدغهی روشن .>>>

.

.

.

> > > من که از درون دیوار های مشبک ، شب را دیده ام .

و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام .

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام .

و من – باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود .

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد .

زیرا نه من ماندنی هستم. نه تو !

آنچه ماندنی ست ورای من و توست ............ > > >**

.

.

.

* میرا . کریستوفر فرانک

** نادر ابراهیمی

.

.

پ ن :

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه  م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه  م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت

 پ ن 2:خواب دیدم دارم این آهنگ رو بلند بلند میخونم  

 

 


 
 
۱۷۴
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸٥
 

رفتن از این سوی تنهایی  

                                          

به آن سویش

گریز نیست

تنیدن تنهایی ست


 
 
تو ... سايه منی
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٥
 

( ......... )

آسمان سجاده های رو به راه
و درختان حاشیه ی آب
 اذان گفته بودند
که به راه افتادی
 سیب های سحرگاهی
به خواب باغچه افتادند
که در کوچه می رفتی
 سایه ای از من دور شد
چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است
چه قدر راه ناتمام در من به راه می افتد
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم
 من چه قدر در رأس تماشای ماه بودم و نمی دانستن
 حالا زمین به دورم می گردد
و چه قدر درخت تماشا می کنم
سایه ای از تو در راه بود
چه پنجره هایی که از زن پر بود
چه کوچه هایی که از سلام خالی
 چه خیابان هایی که از نرفتن پر بود
 و چه راه هایی که خواب کسی می اید ، دیدند
ولی سایه ای از تو در شهر گم شد
 ولی سایه ای از تو روزی گذشت
و در آسمان سجاده من شد
سایه ای از من دور می شود
چه قدر آبی است
دهکده هایی  در مهتاب به خواب می روند
چه حافظه ای
هیچ شهری هرگز
شب ها به خواب نمی رود
و کسی نمی داند
بالای این همه شهر بزرگ
ماه همیشه بیدار است
چه حافظه ای
باید تمام جاده های خکی را حفظ کنم
باید صدای تمام سیبهای می افتد را بدانم
باید مدار زمین را خوب بچرخم
هیچ راهی نباید در شهرها تمام شود
هیچ خوابی نباید بی ستاره آفتابی شود
هیچ سیبی نباید بی صدا بیفتد
می خواهم تمام دنیا را به یاد بیاورم
 چه قدر راه نرفته از من می گذرد


پشت سرم هستی یا نه ؟
تو ، سایه ، منی
من همه ی رفتن را به یاد آورده ام

هیوا مسیح


 
 
شايد ...
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٥
 

یکی می گفت :

خدا کارهاش حساب کتاب داره

حساب کتاب هم می خواد و میگیره .

.

تو

میدونی

حقیقت

چیه ؟

.

.

کاش

میشد

دلم رو

بزارم تو آستین لباسم

س __________ ر د م __________ ه

 


 
 
تنفسی خوش
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸٥
 

پیش از اولین ا ش ک

من

با کدامین ثانیه عُمرم ،

قرار ملاقات داشته ام

که آفریده شده ام ؟

 - علی صالحی -

.

.

می بینی ؟هی می آیند و می روند این خیال ها ، هر جور که در تصورت هم نگنجد روزی آمده باشد و تو و من .. و بودنمان یا چیزی شبیه آن ، رسیده باشد اینجا ! ا ی ن ج ا ::::: تعریف هایی نامکرر از بی زمانی و بی مکانی روح :::::  ا ی ن ج ا !  فاصله ای هم اگر باشد ، مرزی که نیست ! از همه اینها گذشته فکر می کنی توان شاکر بودن را داریم ؟

.

.

.

شنیده ام یک جایی هست
 جایی دور
که هر وقت از فراموشی خواب ها دلت گرفت
می توانی تمام ترانه های دختران می خوش را
 به یاد آوری
می توانی بی اشاره ی اسمی
بروی به باران بگویی
دوستت می دارم
 یک پیاله آب خنک می خواهم
 برای زائران خسته می خواهم
 دیگر بس است غم بی بامداد نان و
 هلاهل دلهره
 دیگر بس است این همه
 بی راه رفتن من و بی چرا آمدن آدمی
من چمدانم را برداشته
دارم می روم
تمام واژه ها را برای باد باقی گذاشته ام
 تمام باران ها را به همان پیاله ی شکسته بخشیده ام
 دارایی بی پایان این همه علاقه نیز
شنیده ام یک جایی هست
حدس هوای رفتنش آسان است
 تو هم بیا

" سید علی صالحی "

.

.

پ ن 1: بی لهجه و بی هیاهو .. برای زندگی در سنگری دور ، که هر چقدر دور می شود انگار نفس های صاحبش را بلند تر در گوش باد زمزمه میکند . حواست باشد که زمستان آمده . یک شب راحت . یک سکوت بلند . یک خواب خوش . حواست باشد که ... . باقیش را خودت بخوان ، بی لهجه و بی هیاهو .

پ ن 2 :  آ ر ا م ش ...

 

 


 
 
به يک روح بارانی
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٥
 

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

حرفی به من بزن !  ـ فروغ ـ

به تو .. و همه ی لحظه های ناب و بی بدیل ِ با تو بودن .

به تو و حقیقت بودنت .


 
 
ف ا ص ل ه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸٥
 


خدا کند
هرچه
فاصله است
دست به سر شود
برود پی کارش
 


 
 
گفتنی ها کم نيست
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳۸٥
 

خدا انسان را آفرید.

و انسان نردبان را.

و از او بالا رفت.

به خدا که رسید...

عده ای به نماز ایستادند.

و عده ای همچنان بالا می روند!

شاعر:بهنام فر

                         

من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!


گفتنی‌‌ها کم نیست!


 
 
۱۷۱
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٥
 

مارا به نام خود کن زان پس چنان که خواهی

    یا هوشیار دفتر یا مست جام گردان

حکیم سنائی


 
 
بی دغدغه با تو
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٥
 

شکن شکن ِ این روزها را تعریفی نیست در مجال واژه ها ، جز لبخند !!!!

شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز ِ شرح  ِ شاهد و شور

شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز ِ شمس  ِ شاهد و شور

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرف  ِ سایه‌م و تن را

بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز ِ خنده چیدن و لب را

ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز ِ فتنه کین‌م و آه
...

از اینجا بشنوید .

با معبود :

در عاشقی گریز نیست ز سوز و ساز

استاده ام چو شمع ،مترسان ز آتشم


 
 
من + م ر گ
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳۸٥
 

اون رنگای قشنگ امروز کم رنگ و کم رنگ تر شدن .. تا جایی که شدن سیاه . مطلق . اونقدر قاطع که راه نفست بند بیاد و جونت رو توی دستای خدا ببینی .! تموم شدم . تمـــــــــــــــــــــــوم .

اول ... خودتی که داری میچرخی .. با دستای باز ، ولی بعد ، کم کم ؛ یه اراده ِ بالاتر میچرخوندت .خودت انتخاب کردی !!!! ... و حالا اونقدر سریع میچرخی که اگه نوک بال یه پرنده بخوره به سر انگشتت ، داغون میشی . داغـــــــــــــــون .  ... .

آخ ... چقدر این سردرد میچسبه .

مُردم !

اما دوباره ! پرتم کرد تو زندگی !

داغ شدم مثل خون .

.

امروز ... روز غریبی بود .

خیلی غریب .

خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی .

 


 
 
کاملا عاشقانه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸٥
 

می نویسم .. ع ش ق

تو را ...   می خوانم

.

.

.

شک ندارم که دچار آن رگ ِ پنهان رنگ ها شده ام .

می بینی ؟؟؟؟؟؟؟؟

و عشق و تنها عشق ... مرا رساند به امکان یک پرنده شدن .


 
 
روح باران
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٥
 

چند نقطه ... ؟ 

.

دلم هوای گمشدگی ها را 

                            بر خاک ها می بارد 

دلم هوای تو را 

                  می تابد .

به خوابم می آیی __هرچه بود و نبود _

                                                    توی همین اتاق 

                                  پشت همین میز 

              کنار همین پنجره

                                    _ هرچه هست و نیست _

بین من و فاصله ، دوان دوان ، می نشینی ...

             می گویم : آسمان را به تو بدهند چه میکنی ؟  

چشمهایت را میبندی ...  

                         بوی اشکهایمان ، آرام آرام می خشکد .

_ چیزی در گلو ..: شاید .. حرفی .. بغضی .. اشاره ای .. _

دیدی : از تمام آن نقطه ها ، یکی سهم نام ِ تو شد و یکی سهم من .

چرا که نه ..

دلم ،

     اینچنین که میگذری ،

             یک خیابان ِ خیس ِ بی انتها ،

                                                    شوق می شوید در چشمانم ..

شب بیهوده می آید

تو .. روح بارانی !

.

این هم تمام .

 


 
 
خورشيد
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳۸٥
 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حــجاب خودی حافظ از میان برخیز

میشه یه روز داد بزنی بگی امان از این نشونه ها ؟!

.

عبور از یه پل معلق

..

میشنوی ؟

...

اگه به روبرو نگاه کنی و دلت به خدایی خدا محکم

....

نمیدونم .. اما خوبم ... خوبــــــــــــم ... خوبـــــــــــــــــــــــــم .

.....

اگه به روبرم نگاه کنی و دلت به خدایی خدا محکم

......

درست همون موقه ..

 همون موقه که همه بودنت شمارش معکوس شد ... یادته ؟ میشنوی ؟ با تو هستم دل !

.......

اگه به روبرو نگاه کنی و دلت به خدایی خدا محکم ...

........

برای آنچه داری شاکر باش و برای آنچه میخواهی داشته باشی ، مشتاق .. ! ( فرازی از نهج البلاغه )

.........

مشتاق بودن رو برای چشمات بخون .. بزار آروم بگیرن .

..........

عبور

از

یک

پل

معلق

...........

و خدا را داشتن چیز کمی نیست ..

خدا را داشتن ...

خدا را

داشتن .

.............

حالا بگو مطمئنی که شنیدی ؟!؟

..............

دلم میخواست میشد برای همیشه چشمام رو ببندم .. تا ...

تا دیگه هیچ آسمونی نتونه تورو از چشمام بگیره ...

...............

مُدام  صدایی می آید ..

گریزی نیست از بودنش ..

خدای را .

.................

نشانه ها ..

نشانه ها ، سکوت مرا به میهمانی مهتاب برده اند ..

..................

خورشیدم...

بتاب.

تا ماه خاموش نشود.

....................

تنهاترین ِ من .. تنها نذار منو (=)

 

 


 
 
ديالکتيک ِ تنهايی
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٥
 

به بی خیالی هایم امید دارم ...

هراسی نیست ،

پ ن ج ره  را میبینم .

به آسمان نگاه می کنم و از خدا می پرسم ....

من در آسمان چشمهایش پرواز می کنم یا او در آسمان چشمهایم،

 وقتی که چشمهایمان به تو دوخته شده.


 
 
ِ ِ ِ ِ
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٥
 

هی کــــــوه

بی تو

ت م ا م ِ  این دل

به هیچ هم نمی ارزد .. !

.

.

این آهنگ رو هم خیلی دوست دارم . بشنوید ( = )


 
 
تاريک روشن
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸٥
 

صدایی مدام تورا در خودت می خواند ...

ت ن ه ا ی ی   ب ه   س ک و ت    اش اره   م ی ک ن د

و  س ک و ت   ب ه    ت ن ه ای ی

 و  آی ی ن ه    ب ه   ت و

.

.

چقدر این واژه ها کوچکند و حقیر

تاریک و روشن این روزها را کجا جا دهیم

کجا ؟ که از غم  به رعشه نیفتند  و از شادی هوایی نشوند

این پاییز با برگ های هنوز سبز ِ بی حاصل ؟

.

.

رنگ دلم از سرما پرید ِ

دلم توی دستم ِ

دستم روی چشمات ..

تو ..

 پناهی ، آغوشی ..

   بی دغدغه !

.

.

به قول سهراب :

من با ت ا ب

من با ت ب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام .

 


 
 
امروز
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۸ آبان ۱۳۸٥
 

دیگه غصهی عشقم رو نمیخورم . .

بارون داره غوغا میکنه.

.

.

هرچی بگم که امروز چقدر خوشحال شدم .. کم گفتم  .

این روز و این لحظه ها رو نباید که فراموش کرد .

آقاهه مهربون ِ دوست داشتنی .. به خاطر امروز و این کاری که کردی ... ممنون یه دنیا .  

هیچی بیشتر از دیدنش آرومم نمیکرد و تو بانی خیر و خوبی شدی !   

 

 


 
 
تولدت
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٥
 

عشق زخمهایی میزند که هیچ گاه درمان نمی پذیرد

در لحظه عشق انسان نه تنها در قبال خود .. بلکه در قبال انسانی دیگر نیز مسئول می شود .مستی این لحظه قدرت قضاوت اورا تضعیف میکند . محتوای وجود آدمی وسیعتر از میدان دید محدود هشیاری یک لحظه ست . ولی انسان با هر تصمیمی که می گیرد به تمامی ِ وجود خود جهت می دهد ...

بوسه های مکتوب هیچ گاه به مقصد نمی رسند

. نامه هایی به میلنا / اثر فرانتس کافکا.

...

تاریخ‌ها و اعداد همیشه در خاطر آدم می مانند

تولدت مبارک .


 
 
زندگی
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱ آبان ۱۳۸٥
 

When we all give the power
We all give the best
Every minute of an hour
Don't think about the rest
And you all get the power
You all get the best
When everyone gets everything
And every song everybody sings

And it's life

                                                    Life is life

Life is life  


Life is life when we all feel the power
Life is life come on, stand up and dance
Life is life when the feeling of the people
Life is life is the feeling of the band

*پ ن : موسیقی تازه وبلاگ ؛ خیلی حرف ها  داره که ... باید شنید .

**پ ن : ماه تمامِمان چه زود تمام شد ...

چه دیراست خاموشی ِ بی قراریمان !


 
 
گل يخ
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸٥
 

راز را ..

           روی ماه نگذار

                               همه می بینند .

سینه ام از بوسه های تو خیس است یا شبنم ي بی بهانه !

پ ن : با توست که انگار همه رنگ ها آشنایند + 


 
 
قصه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳۸٥
 
بیا    تا    برایت    بگویم    چه    اندازه    تنهایی    من   بزرگ    است.
 
دارم به این واژه ها نگاه می کنم که میخواهند راوی غصه ها و قصه های من باشند
میان ِ من و تو و نگاه هایمان گم می شوند انگار ..
 
و     عشق      و       تنها      عشق
مرا       به         وسعت        اندوه      زندگی ها        برد
مرا       رساند         به        امکان      یک       پرنده شدن

می بینی چه زود خودشان را به « سلام » می رسانند
و ما چه زودتر " اشک " می شویم .
 
دچار          باید              بود
و          گرنه          زمزمه        حیرت         میان           دو         حرف
حرام            خواهد             شد
 
وقتی هر لحظه اندوهی نو متولد می شود .. ،
کدام خط می تواند رسام دلتنگیم باشد ؟
 
چه       خوب       یادم         هست
عبارتی       که       به      ییلاق        ذهن         وارد       شد
وسیع باش و تنها         ..          سر به زیر و سخت
 
به گمانت مرهم ، خاموشی ست ؟
 
من       از          مصاحبت          آفتاب         می آیم
کجاست          سایه ؟
.
ستاره..
سبزی حال و هوای امشب را به فال نیک بگیر و سحر را به نظاره بنشین
این است تمام راز حکایت ما

 
 
 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند       نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
 
حالا که دانسته ای رازی پنهان شده در سایه جمله هایی که می خوانی ، حالا که نقطه نقطه این کلام را آشکار میکنی ، شهد ِ شراب مینو به کامت باشد ؛ چرا که اگر در دایره قسمت ، سهم تو را درد داده اند ، رندی هم به جان شیدایت سپرده اند تا کلمات پیش چشمانت خرقه بسوزانند . پس سبکباری کن و بخوان ./شرق بنفشه .شهریار مندنی پور
..
همین جایی که من هستم !
..
مهم اینه که تو میدونی یکی هست که دوسِت داره و تو هم دوستش داری .. نه .. یه چیزی فراتر از این هاست .. همان رگ ِ پنهان رنگ ها شاید .. من ایمان دارم .. تو دوسم داری .. من دیوونتم .. و گمونم از فرط این علاقه پاک خل شده ام این روزها ! پیش خودم میگم کاش میشد به جای این 14 ساعت نخوردن ها ، لال شد .. تا وقتی که اگه چیزی گفتی باد هوا نباشه .. می بینی ، جواب سلام واجبه .. و تو سعی میکنی منو از این سکوت خلاص کنی .. اما این یکیو خودت یادم دادی .. چکار کنم که شیرینی بعضی چیزا رها کردنشون رو سخت میکنه . مثل این گیسوان بلند بلندی که دست به دست آشفتگی هام دادند و دلتنگی می بافند ... بعد هم آینه ای از آن سوی همه این دیوار ها لذتش را می بَرد .. غافل از آنکه یک نفر دارد می سوزد .. پر پر می زند و هیچ ... ه  ی چ نمیگوید ..
و من اون دستی که صورتم ُبپوشونه و چشمام رو از لای انگشتاش نگاه کنه تا من هیچیو پنهان نکنم رو بیشتر دوست دارم . چشمام میپرن همونجایی که دلم پر میزنه .. اما این که دیگه نقش نیست ؟ این خود ِ روح .. عین روح زندگانی . با این همه .. چشمام رو ازت پنهون نمیکنم  .. تا خوب ببینی .. تا اون چیزایی که نگهت داشته رو بندازی کناری و بیای .. آره .. دلم تنگه واسه  اون دوتاخط بی فاصله که نفس هاشونم فاصله ای نبود .. و نیست .
ببین
تو در من تمام شدی ..
و من در تو .
...
و باور کن که این ترانه سطر آخری ندارد ...
.
حالا هم جای این زل زدن ها .. دستم رو محکم بگیر .. و بیا با اون دستمون هوارو ورق بزنیم .. هیچ کجای این راه موطن نیست و همه جاش هست ! باید از این منزل ها گذر کرد .. دور یا نزدیک .. راه با رفتن شناخته میشه و ما با رفتن پرداخته .. این صیقل خوردن ها درست همان چیزی ست که میخواستیم ... همه ی همان چیز ..
بوی خدا تو کوچه هاست
معطل هیچی نمون هم ستاره ام .
 
پ ن : میدونی خواهری  چی میشه که همه اون حرفا شروع میشه و با یه بغض ناتموم میمونه ؟ میدونی کدوم راه این بیراهه  ها رو تموم میکنه .. میدونی ته نگاه من و تو چیه ؟ 
توی تموم این روزا تنها چیزی که آرومم میکنه .. تکرار مکرر این نشونه ست ..
 
و ما هُوَ اِلّا ذکرٌ لِلعالمین

 
 
همه ی من
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٥
 

آن قدر زیاد خوابت را دیده‌ام
آن قدر زیاد با سایه‌ات راه رفته ام، حرف زده‌ام
آن قدر سایه‌ات را دوست داشته‌ام
که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...

«روبر دسنوس»

اینم یه روی خوش ... باور کن ! ( + )



 
 
گنـــــــــاه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳۸٥
 

این بی گناهی .. خواب آلوده شده

.

.

مثل بلوغ تــکه ابری در طلـــوع دم ِ صبح

بودنم را

پشت یک رویـــا

جا میگذارم

و می روم

.

.

این بار .. تنهای ِ تنها .

 


 
 
حسرت
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸٥
 

نفس مي زند موج
نفس مي زند موج
 ساحل نمي گيردش دست
 پس مي زند موج
 فغاني به فرياد رس مي زند موج
من آن رانده مانده بي شكيبم
 كه راهم به فرياد رس بسته
دست فغانم شكسته
 زمين زير پايم تهي مي كند جاي
 زمان در كنارم عبث مي زند موج
نه در من غزل مي زند بال 
 نه در دل هوس مي زند موج
رها كن رها كن
 كه اين شعله خرد چندان نپايد
يكي برق سوزنده بايد
 كزين تنگنا ره گشايد
 كران تا كران خار و خس م يزند موج
گر ايننغمه اين دانه اشك
 درين خاك روييد و باليد و بشكفت
 پس از مرگ بلبل ببينيد
چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج

                                        "فریدون مشیری"

با این همه لعن و نفرین ، آسون میشه این در و دیوار رو سیاه دید

چراغ اتاقم که قرمز ِ

بالای در هم میزنم : عبور پیاده ممنوع .. حتی شما دوست عزیز !

...

..

.

همیشه باید دلیلی برای حسرت داشته باشی ؟

 


 
 
.
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸٥
 

معشوقه ام را

دیشب

در  س ک و ت

کشتم .


 
 
هبوط
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٥
 

نقطه ها ، همه ی فریادهایمانند ..

و من به ایمان می اندیشم .

.

.

نوری هبوط می کند ،

شب آغاز میشود ،

ربنا لا تواخذنا ان نسینا او اخطانا

و لا تحمل علينا ما لا طاقت لنا به

..

فاصله ها نیز همه فریادند ..

هراسی شیرین .. بند بند دلت را به ویرانی میکشاند .. !

انگشتانش را یکی یکی و آرام میان پیشانیت میکشد .. نگاهت میکند و می گوید : این رگ خواب است ؛

 نه مثل همیشه .. هرروز و هرجا .

 می گوید که : فرصت زنده است .. نباید که بمیرد ..

و هزاران باره می خواند و میداند که آیینه ایست در نگاه تو .. :

حول حالنا الی احسن الحال

.

.

من و تو باید که بمانیم ..

 شبی آغاز خواهیم کرد

در سکوت خانه کم و بیش خودرا خواهیم دید

 و چگونه بودن را زندگی خواهیم کرد ..

.

.

اشکم بر خاک ؛ به تو می گویم که بخند ..

و تو .. در تقاطع سلام ، همنشین خورشید می شوی ..

من .. می بوسمت و ماه می شوم

.

.

برگی میروید

قصه ای تمام می شود

و روز به حد ِ شکستگی در باد ، حضوری را در آغوش میکشد

.

.

و من به ایمان می اندیشم

و باید که جز خدا نیندیشید

زیرا که  << خدا >> رهاترین است .      نیمه شبی نزدیک / آذرباد

پ ن :

 این شعر رو با صدای استاد شجریان بی اندازه دوست دارم ..

و چقدر که با این روزهایم همنوایی دارد ..

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینـــــم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یـاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینــــم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینــــم  ( لسان الغیب )

 


 
 
سايه به سايه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸٥
 

از این جا تا اونجا

از من ِ بی من  تا من

نقطه رو گذاشتی آخر این خط یا هنوز فاصله ای!!

...

حالا خوب میدونم چرا این نوا رو که می شنوم همه خط خطی های روحم یه جا گرد میشن و میشینیم به هم زل میزنیم و منتظریم تا یکی بهانه رها شدن رو بده به همه ،

خب اونم منم ...

یه بی بهانه !

.

.

پ ن : میگن فرشته روزش رو با گریه افطار میکنه


 
 
...
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۸٥
 

گره کور ترانه ای

در ابهام این ثانیه ها

باریدن گرفت و رها شد ..

.

.

دلم آغوش می خواد ..

بی دغدغه .

هی

آســـــــــــــــــــــــــمون ..

می شنوی

یا

داد بزنم


 
 
برای خودم
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٥
 

انکار ؟

گفته بودم وقتی چشمانت را از آینه میدزدی چقدر خنده دار می شوی ؟

پنهان نکن آن همه غرور را ..

غروری که عین درد شد .. . پروایی که به قدر کوچکیت فرودادی و مدام برایم از بی نهایت گفتی !

از این اسب بی لگام و افسار پایین بیا و پایت را به خاک راه آشنا کن ..

...

درد ..

برایم این درد را دیگر گونه بخوان ..

از فریاد خسته ام ..

نجوا کن ..

نگو .. نگو که سهم ما از این آسمان ، خاموشی  ِ آن ستاره بود

آن ستاره همه ی من بود ، تمام ِ ناتمام ِ من .

و چه قطعه ناموزونی ست این ناتمامی و دویدن .

ببین ..

برای خودم

ببین چه درد غریبی ست انتظار

...

بیراهه هایمان را با هم عوض کنیم چه فرقی میکند ؟

از این خواب که بیدار شوی می بینی که همه هستیم را مستی برد ..

رهایم کن ..

اما درد را بر این کهنه آشیان دمادم کن

تولدی دیگر ..

زایشی نو ..

بی آنکه سرنوشت را از سر بنویسی  ..

آری آری .. صید گشتن خوشتر از صیادی ست ..

...

حال

تمام این پاک نوشته ها را بسوزان

باید از نو نوشت :

سوختن هم لذتی دارد !

...

بیا و درد را برایم دیگر گونه بخوان

دست از چشمانت بردار ..

 دریغشان مکن .

...

اکنون که گذشت

من هم

تو اما افسانه نباش

افسون هم

...

تنها ..

یادی باش از آنچه بود و ندیدی

نیست و می بینی .

.

.

.

باور کن که حال من خوبست

فقط پوست انداختن تازگی ندارد

تازه اش میکنم اما برای خودم .

+ )


 
 
.
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٥
 

دستم نه

دلم خواب رفته

.

با چشمات بیدارش می کنی ؟

 


 
 
آره ... !
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٥
 

تمام راز حكايت ما

در همين واپسين واژه هاي برهنه پنهان است

دیزین

همه ي روزهاي نرفته  همين امروز است

همه ي روزهاي رفته هم شــب كه بيايد

 شب مجبور است

تمام شكوفه هاي روشن شبتاب را باور كند

 حالا آوازي بخوان

مي دانم اين بادهاي گرسنه

از چيدن بي هنگام ني زارها آمده اند

اما سرت را كه بالا بگيري

يك آسمان مرواريد پراكنده آن بالاست

مهم نيست  آفتاب غايب باشد

رد پاي كم رنگ همين پرنده تا پشت كوه

يعني خيلي چيزها

چراغ را بالاتر بگير

.

سید علی صالحی

پ ن : عکس آبشاری بین دیزین و شمشک  2/6/85

 


 
 
 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸٥
 

اونی که امروز شکست ،

غرور تو نبود

خیال من بود .. !

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

خسته ام

نه ناامید و نه کافر

فقط .. خسته ام

همین .


 
 
و ما همچنان دوره ميکنيم شب را و روز را و هنوز را
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳۸٥
 

عشق و انتظار و صبر را با هم آفریدی

خودت نورِ تمامی

و تجلی تمام و کمال انوارت در روز موعود نزدیک است .

.

فرمان دادی که : اقرا باسم ربک الذی خلق 

 بخوان به نام پروردگارت ...

و بخوان ُ بخوان ...

تا آنجا که :  کل شیء احصیناه فی امام ٍ مبین .

که این حکایت آدم است تا انتها

.

.

.

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد

متبرك باد نام تو / شاملو

ــــــــــــــــــــــــــــ

.

.

پن : تولد دوستی قدیمی به اندازه یک شب مهتابم

میدونم که میدونی چقدر خوشحالم

وسیع باش و تنها .. سر به زیر و سخت


 
 
خواهرم
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
 

عين خيالت نباشد کسي نيست

خيالت باشد کسي هست

خيالت جمع باشد مثل حواست به خودت و ديگري ؛

شايد حقيقت اين است همان خوشايند را بگذار عين خيالت شود عين ِعينش! خوب ؟

حواست پرت نشود به ما به آدمها
حواست به زلف پريشان توي آينه باشد و شکرخندهاي رويا مدار ، به نرگسهاي شوخ و شنگ و ياقوت لب و دُرّ ِ دندان..به ناوک تير نشان و کمان ابرو نام ! از مه و مهر چه مي پوشاني روي که مه رخ به نيم رخت مي فروشد ! به انتظار کدامين شه سوار مانده اي اينچنين ؟ از پي کدامين پنجره سراغ نگاه لحظه را مي گيري ؟
زمان بنياد ِ اين ره توشه هاي مهر و لطف و عشق و ناز ...را به جايي کشانيده که تنها بُن ياد شده.. ، فقط از ريشه اش يادي مانده

شيوه چشمت را بياموز ،اگر آموختنيست ...
ليلي را چه جاي صحبت چون مجنون تر از مجنون شود ؟

شيرين را چه جاي سخن چون فرهادي در سينه کش کوه به انتظار تيشه اي نزند ؟

حوا را چه وسوسه اي چون آدمي نباشد که سيب بهانه اش را گيرد ؟
نارنج بهانه به دست کدامين زليخا مي دهد اگر يوسفي نباشد ؟

امّا تو بخوان از قلم ِ آفرينش ِ هم اويي که احسن الخالقين ِ تو است ،که زن نعمتيست بر زمين ...
بخوان قصه سکوت را ، شعر زندگي را سراييدن به زبان خموش و لب مهر خورده نيز امکان است..

عطی جونم ، عزیز خواهرم ، به خاطر دل ِ یک دلت ... بودنت ...یه دنیا ممنون .

باشی ، باشیم ، به عشق هم ، برای هم .


 
 
نه مثه هميشه ...
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

هی آسمون

           تو آبی تری                                                                                  

                  یا 

                      بال ُ پر چشمای من  ...


 
 
م ه ت ا ب
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

دفتر سبز را که باز کنی همه چیز آبی ست

چند صفحه ای آن طرف تر از تز دلقک .

نامه نوشتن : عریان کردن روح  ِ خویش

از من نمی نویسی ؛ اما برای من چرا ..

             می توان همچون عروسکهای کوکی بود

                         با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید *

معشوقه خوابهایم نیستی که بشود خواندت یا نوشتت

نشاندت پشت پنجره و اشک ریخت تا عاشق شوی

: برایت اشک می ریزم تا عاشقم شوی

بعد هم دستم را می گذارم روی لبهایم و خیالت را می بوسم

می دانی ، پنجره ام دیوار ندارد

سقفش آسمان است و چارچوبه اش  دل

پشت سرمان هم مهتاب کشیده است نیمه دیوانگیم را

حقیقتی ست

               عشق

                     شکستن

                             رها شدن

حقیقتی ست محض در روح زندگانی 

10/ 6/85

.

.

.

*  فروغ

 


 
 
۱
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٥
 

بخت خواب آلود ما بیـدار خواهد شد مـگر

زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما


 
 
تمام راز سفر فقط خواب يک ستاره بود ؟
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳۸٥
 

می ترسم ، مضطربم 

و با آنکه می ترسم و مضطربم

باز با تو تا آخر دنیا هستم

می آیم کنار گفتگویی ساده

تمام رویاهایت را بیدار میکنم

و آهسته زیر لب می گویم

برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی؟

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد

تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید

با این همه ... دیروز

پی ِ صدایی ساده که گفته بود بیا ؛ رفتم ،

تمام راز سفر فقط خواب ِ یک ستاره بود ؟!

خسته ام ریرا

می آیی همسفرم شوی؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم

توی راه خواب هایمان را برای بابونه های دره ای دور تعریف می کنیم

باران هم که بیاید

هی خیس از خنده های دور از آدمی، می خندیم ،

بعد هم به راهی میرویم

که سهم ترانه و تبسم است

مشکلی پیش نمی اید

کاری به کار ما ندارند ریرا

نه کِرمِ شبتاب و نه کژدم ِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد

وقتی که بر آن بلندی ِ بنفش بنشینیم

دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید

می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم

تا کبوتران کوهی از دامنه ی رویا به لانه برگردند

غروب است

با آنکه می ترسم 

با آنکه سخت مضطربم ،

باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد

.

\سید علی صالحی/

.

.

.

پ ن :

دیشب خواب دیدم

خواب این اتاق

بی سقف و در و دیوار و پنجره

من دلم هوا می خواد

من دلم خ د ا می خواد

 

 

 

 


 
 
يکی مثل من
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸٥
 

من به چی فکر می کنم

تو به چی 

.

من به مرگ  ُ

تو به زندگی

.

.

.

میدونی ، میتونی تصور کنی از روزی که اومدی اینجا به اندازه تمام اون روزا از هم دور شدیم ، چه خیالا واست داشتم که خب در رفتی ، یکی میگه شانس آوردی ! و من از این یکی های نفهم متنفرم . غیر ِ دایی که سعی کرد دلسوزانه منو وادار کنه رو آرزوهام و خودم بالا بیارم ، اما خبر نداشت که من زودتر از اینا خالی شدم ، از همه چی .. همه اون چیزایی که براشون مصیبت ِ یه دل ِ .


 
 
← صفحه بعد