روح من دیوانه پرواز...

 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

جايم تنگ شده ...

استخوانها ... استخوانهای احساسم ـ دوباره ـ به بلوغ رسيده اند

دوباره ؟ ... نميدانم ... تنها خاطره ای مانده ..!

شوريدگی روح ... تن را آزار ميدهد ...

شايد بايد خوشحال باشم که تنهای تنها عزم سفر کرده ام

چشم هايی در انتظار نشسته اند ؟

چقدر دوست دارم بدانم !

رنگشان ... رنگ خيال است ... رنگ سکوت ...

شايد هم رنگ روح !

شايد خداست .... خدا !!

يک لباس تازه می خواهم ... دارم پوست می اندازم !

چه احساسيست ؟   نميدانم ...

اما انگار کمی درد دارد ... کمی بيش از هميشه ...

ميشود چه قدر ؟

در پرده سکوت .. من ماندم و ـ دوباره ـ راه !

من ماندم ... و فقط خدا که ميداند ... چه ميکشم !!

 

ــ آذرباد ــ


 
 
مثل هميشه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

خيالتان که راحت شد ...

دهان ناله هايم را که زير خاک کرديد ...

کسی را صدا زنيد ...

تا گور روحم را نبش قبر کند ...

همه تان بياييد ..

جمع خودمانيست ...« مثل هميشه »

ديدنيست ...يک گور دسته جمعی ..!

تکه تکه های غرورم را ببينيد که در آغوش آرزوها !

آرميده اند ...

.......

هوار گريه هاتان حالم را بهم ميزند ...

دروغ می گوييد .. « مثل هميشه »

نگاه کنيد ...

صورتهاتان سياه شده... مثل دروغهايتان .

....

چه اهميتی دارد من چه ميگويم ...

فرقی ندارد .. « مثل هميشه »

...

اما ..

روز شيرينيست آن روز ..

« دستان من و آغوش خدا »

بهتر است زودتر برويد ...

اينبار حضورشما زياديست ... نه من .. !

 

ــ آذرباد ــ

 

 

 


 
 
 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

 

ـــ برای ميلادم ـــ

 

هنوزهايم ...

هنوزند

و

نا تمام ...

هنوز هم مرا ــ آزاذه ــ مينامند ...

اما ...

تا جشن تولد آزادگی

راه طولانيست ...

و من ... هنوز مسافرم ...

و تقويم های نانوشته ... باقی.

ــ آذرباد ــ