روح من دیوانه پرواز...

 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸٤
 

 

به کسی رای دهيد که به

حقوق و آزادی های مردم

وفادار است .

 

 بيش از هزار بار ... بانگ درای قافله آفتاب را

مشت درشت راهزن شب ... شکسته است !

از پشت ميله های قفس من به اين اميد

تنها به اين اميد ....

نفس ميکشم هنوز ...

کز عمق جان فرياد سر دهم ...

شب شکسته است !

فريدون مشيری .

 


 
 
بيکرانه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٤
 

در انتهای هر سفر

در آيينه

دار و ندار خويش را مرور ميکنم

اين خاک تيره ... اين زمين

پاپوش پای خسته ام

اين سقف کوتاه آسمان ...

سرپوش چشم بسته ام

اما ...

خدای دل !

در آخرين سفر

در آيينه به جز دو بيکرانه کران

به جز زمين و آسمان

چيزی نمانده است .

گم گشته ام کجا ؟

نديده ای مرا ؟

 

زنده ياد حسين پناهی

 

 


 
 
برای يک دوست
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٤
 


                   بهتان

دنيايی که ايستاد و ايستگاهی که تو ... تنها مسافرش بودی !

پياده شدی و رفتی ...!

ايمان آغوشی شد تا بر هراست مرحم گذارد ... و

لالايی شبهای خاکستری بی عشق را از رويای هميشه ات دور کند و

تو را به بستر خوابی خوش مهمان کند ... !

اينبار ــ خدا ــ برايت لالاييی گفت ...

زين پس بغض فروخفته ای نمانده که خود را نيابد ...

مردی که آسمان را نديده بود ... در ان خانه گزيد ...

تا فرش زير پايش شود ...

و اکنون « ديگر برای سکه ای عشق ... دست نگاهت را پيش درگاه نگاهی خالی از احساس به گدايی نخواهی برد »

 

هيچکس می توانست تو را بفهمد ؟

تو را .... حالت را ... حرفت را .

مهم نيست ... آسوده باش که مجال يافته ای ...

سبکبال و بی پروا ...

بر درنگ بی نور شبهای بی ستاره ی آدمک ها نگاه نميکنی و

نيشخندی به حماقت های مدام و بی درنگشان ...

 

اينجا ... خوبی غريب است و آنجا که تو هستی ...

غربت معنا ندارد ... !

 

آرامشت جاودان و خانه ات نور باران ..

 

ــ آذرباد ــ