روح من دیوانه پرواز...

 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳۸٤
 

 

کافر نميشوم  هرگز .

زيرا به نميدانم هايم ايمان دارم .

 

حسين پناهی

 


 
 
همصدای همخونه ...
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٤
 

 

کنار رود  که تنهاييم رو به دستش دادم .. که نه بيرنگ شد و نه تلخ ... خمی به ابرويش نديدم ... پريشون هم نشد .

سپردم به دلش ... که غسلش بده به پاکيش... شايد ..!

می بردش ... کجا ؟

ميدونم که بن بست نيست .. يا اگرم هست اونقدر بزرگه که گوشه ای امون بده به دلتنگيم.

               بن بست يه رود ... کجاست ؟

                                  درياست ... اقيانوسه ؟ ...... يا  خدا ؟

پای ديوار سرنوشت يه رود چيه ؟ چی نوشته ؟

                              کدوم پيچک ميتونه اسيرش کنه ؟

        کی همراهش ميره تا برسه به سرنوشتش ؟

 

اونقدر خود خواهی که واسه هيچکس و هيچی آينه نميشی

                                                                  هيچ وقت

فقط ميشه کنارت نشست و حسرت خورد به چشمای عبورت

     که حتی تو سياهی شب هم سکوت نميکنن .

 ببينم تو چرا وقت رفتن اينهمه بيتابی ؟

واسه نموندن و رسيدن چه ميکنی ؟

هيچی جلودارت نيست ... هر سد و دستی که باشه  مجبور ميشه راهت رو باز کنه

وگر نه ... نابودش ميکنی ...

                   چه عشقی !

وقتی ميرسی ... وقتی انتظارت تموم ميشه

             انگار نه انگار که خسته ای . !

تو آغوش آرزوت پناه ميگيری و يادت ميره چه بی پناه بودی !

بی صدا ميشی ... نه خروشی داری و نه بی تابی !

 آروم آروم .... همصدای عشقت ميشه ...

همصدای خونه .. !

 و

 همصدای همخونه !

       

                                   ــ آذرباد ــ

 

 


 
 
شايد ...
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٤
 

 

سرمايه های يک دل

حرفهاييست که برای نگفتن دارد !

 

دکترعلی شريعتی

.............

در کوير هيچ نيست ...

نه حرفی  نه کسی

تندبادی سرگشته و ناآرام در اين بيکرانگی تشنه

همچون روحی تنها و سرگردان

ميوزد ... می نالد .... و می جويد و فرياد می کشد !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو کوير ... تويی و هزارتا چشم ...

هزارتا حرف .

هزارتا درد ..

داد بزنی آروم ميشی ؟

کی باورش ميشه خدا دستاشو برام دراز کرد .

اما من نگرفتم ..

 آذرباد


 
 
خدايا ... صبر کن .
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٤
 

 

هرکه رفت

پاره ای از دل مارا با خود برد

 

اما او که نرفته است

او که با ماست ....

از او بپرسيد که چه ميکند با دل ما

 

مجتبی معظمی

****************

تويی که نميدونم از کجا اومدی ...

تويی که شدی همه چيزم ...

تويی که واسه بی تو نبودن خدا خدا ميکنم ...

تويی که ..

 

راست گفتی ...

دروغه

اون خدايی که دست انداختم گردنش

دروغه ...

اما ...

چی کار کنم ..

اون کاغذ سفيد ...

اون شب ...

چی بنويسم ...

دلم نمياد سياه بشه

 

راستی ..

من پاکم ؟!!!!

آره ؟؟!!!

 

ميبينی ...

ديوونه شدم ... بودم ...

اما حالا بهتره

اينجوری بهتره ...

 

خدايا ...

خسته نشی ...

صبر کن ...

دارم ميگردم

پيداش ميکنم ...

...

صبر کن ..

 

ـ-آذرباد ــ