روح من دیوانه پرواز...

م ع ر ک ه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب و تب

خدا گفت : من تاب و تبم ، بی من میمیری ...

 

...

 

 دیروز  یک قفس

  امروز   یک آسمان

 

  .

 

زخم‌هاي آدم سرمايه‌اس ، زخم‌هاتو با اين و اون تقسيم نكن.

داد نكش ، هوار نكش ، آروم و بي‌سر و صدا همه چيز رو تحمل كن ...

 

 

...

 

لیلی گفت : آخر قصهم زیادی غم انگیزست ، مرگ من ، مرگ مجنون . پایان قصه م را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصهات اشک ست . اشک دریاست . دریا ، تشنگی و آب . پایانی ازاین قشنگ تر بلدی ؟

.

لیلی گریه کرد

لیلی تشنه تر شد

خدا خندید .

 

 


 
 
يه روز
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

مثل كوير و بارون ، برهنه باش در احساس

 

حالا روح مطلب را درک کرده ام. چیزی را برایتان تعریف می کنند.این چیز را با لحن خاصی برایتان تعریف می کنند. این لحن گفتار است که همه چیز را عوض می کند . تنها لحن است که اهمیت دارد. کسانی که به من می گفنتد " دوستتان دارم " نمی دانستند چه می گویند و خیلی بد آن را می گفتند.در اتاق کودکی من شکسپیر بود و پدرم. شکسپیر می گفت: زندگی داستانی پر خشم و پر صداست که ابلهی آن را بیان می کند. و پدرم شکسپیر می خواند. من به داستان گوش نمی کردم بلکه به صدا گوش می کردم . پیروزی این صدا در مرکز قلب من . صدا حقیقت داشت ، صدا بدون کلمه ها ، حقایق زندگی را بیان می کرد.صدای عشقی ملایم و شبانه. علم پزشکی بافت های سینه مرا سوزانده ، همین طور کتاب های کتابخانه ام را . ولی نتوانسته به این صدای مطمئن و روشن صدمه ای بزند. من خودم را به آن می چسبانم ، به این عشقی که یکبار برای همیشه به قلب دخترکی پنج ساله اهدا شده.

 

حالا خیلی کمتر کتاب میخوانم . اما اهمیتی ندارد: فهمیده ام کتاب ها از کجا می آیند. دانه کوچک حقیقتی را که در بر دارند درک کرده ام. افسانه ها حقیقت را در باره عشق بیان می کنند. همه اش در یک جمله خلاصه می شود. اگر فیلسوف بودم ، این جمله را اینگونه می نوشتم :'  آن چه ما را نجات می دهد در برابر هیچ چیز از ما محافظت نمی کند . با این همه مارا نجات می دهد' . از آن جایی که من هیچ وقت در فیلسوف به دنبال حقیقت نگشته ام ، بلکه در موسیقیدان آن را جسته ام ، از آن جایی که من از پنج سالگی توجه ام را بیشتر به دانه صدا جلب کرده ام تا به کلمه هایی که از این صدا می روید ، این جمله را ، همان جمله را اینگونه بیان می کنم : مراقب خودت باش کوچولو ، مراقب خودت باش عشق .

 

 

و زندگیمان هرچقدر هم در سنگری مخفی باشد ،

بر بلندی هایی سوخته از باد پنهان باشد ،

بازهم در چهره هایی که دوستشان داریم به ما نزدیکست.

در فکری که متوجه آنهاست ،

 

در نفس کشیدن آن ها برای ما ،

در نفس کشیدن ما برای آن ها.*

 

...

 

یه روز یعنی امروز ، امروز ِتو

 

 


 
 
خبر خوب سکوت
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

خبر خوب سکوت

 

فقط خدا می تواند بیآنکه خسته و ناتوان شود ، در زندگی برهنه  حضور داشته باشد .

بیآنکه حضورش در یک خواب ، یک فکر یا یک آرزو ضعیف گردد .

.

تنها خدا می تواند بدون نگرانی از خود، بی وقفه نگران زندگی باشد.*

 

 

......

 

بارش تند بارانی تندرآسا ، صاعقه زن ،

با قطره های درشت و سرد بر کشتزاری تشنه ،

                                                             زرد و خشک ،

که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته ست ،

 

چه حادثه ای ست ؟

که می داند ؟

که می داند که پر شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟

.

.

.

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید

اندراین مزرع افت زده شوم حیات ، شاخ امیدی کاشت .

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی ؟

بر سر شاخه سرسبز  امید دل من ،که تو کی می خوانی ؟

.

.

.

در دل این تک درخت سکوت ، تک درخت خشک غرور ، آشیان بستی و  آسمانِ بهت کویر خاموشم را از شور فریادِ آوازهای کودکانت ، جوجگانِ نو پرِ نوپروازت پر کردی و سقف کوتاه این آسمانِ بی گانه با ما را از بالای سرم برداشتی و زمینِ تافته ی این کویر آتشناک را به باران های سحرگاهی شستی و خاک تیرگی اقلیم زندگانی را با مخمل سبز ِ سزی پوشاندی و چه میتوانم گفت ،

چه می توانی دانست که چه کردی ؟

.

تو پرم کردی    تو لبریزم کردی   تو آبادم کردی    تو آزادم کردی   

و من ، پر شدم   لبریز شدم   آباد شدم    آزاد شدم

.

و که می داند که سرزمینِ بایر درون یک روح چـیست !؟

و که می داند که کوزه خالی و غبار گرفته ی قلب یک      چـیست ؟

و که می داند که شاهباز آسمانی پرواز در بند گرفتار یک تنهای محزون چـیست ؟

و که می تواند دانست که یک انسان چگونه پر  میتواند شد ؟

یک دل ، آباد چگونه میتواند شد ؟

     یک گنج پنهان از ویرانه های یک "بودن" ویران چگونه می تواند پدیدار گشت ؟

 

و من ،

        سرگذشت لبریزی و

                                 سرنوشت آبادی ،

قصه کندو کاو گنج پنهانی خویش ،

    حکایت جوش کردن های یکباره بیشمار نهرهای غریبی ،

         از دور دست صحراهای پرافسانه بیگانه خویش ،

 

و من،

   داستان سفرهای شبانه

            و پرواز های بال در بال ...**

 

......

 

پرواز کن،
آزاد و شادمان
بر فراز تولد ها و از میان هستی ها
تا ابدالاباد،
و ما می توانیم اکنون و در هر زمان که بخواهیم
با هم دیدار کنیم،

در میان جشنی که هرگز پایان نمی پذیرد***

.....

 

* کریستین بوبن

 

** دکتر شریعتی

 

***  ريچارد باخ