روح من دیوانه پرواز...

...
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۸٥
 

گره کور ترانه ای

در ابهام این ثانیه ها

باریدن گرفت و رها شد ..

.

.

دلم آغوش می خواد ..

بی دغدغه .

هی

آســـــــــــــــــــــــــمون ..

می شنوی

یا

داد بزنم


 
 
برای خودم
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٥
 

انکار ؟

گفته بودم وقتی چشمانت را از آینه میدزدی چقدر خنده دار می شوی ؟

پنهان نکن آن همه غرور را ..

غروری که عین درد شد .. . پروایی که به قدر کوچکیت فرودادی و مدام برایم از بی نهایت گفتی !

از این اسب بی لگام و افسار پایین بیا و پایت را به خاک راه آشنا کن ..

...

درد ..

برایم این درد را دیگر گونه بخوان ..

از فریاد خسته ام ..

نجوا کن ..

نگو .. نگو که سهم ما از این آسمان ، خاموشی  ِ آن ستاره بود

آن ستاره همه ی من بود ، تمام ِ ناتمام ِ من .

و چه قطعه ناموزونی ست این ناتمامی و دویدن .

ببین ..

برای خودم

ببین چه درد غریبی ست انتظار

...

بیراهه هایمان را با هم عوض کنیم چه فرقی میکند ؟

از این خواب که بیدار شوی می بینی که همه هستیم را مستی برد ..

رهایم کن ..

اما درد را بر این کهنه آشیان دمادم کن

تولدی دیگر ..

زایشی نو ..

بی آنکه سرنوشت را از سر بنویسی  ..

آری آری .. صید گشتن خوشتر از صیادی ست ..

...

حال

تمام این پاک نوشته ها را بسوزان

باید از نو نوشت :

سوختن هم لذتی دارد !

...

بیا و درد را برایم دیگر گونه بخوان

دست از چشمانت بردار ..

 دریغشان مکن .

...

اکنون که گذشت

من هم

تو اما افسانه نباش

افسون هم

...

تنها ..

یادی باش از آنچه بود و ندیدی

نیست و می بینی .

.

.

.

باور کن که حال من خوبست

فقط پوست انداختن تازگی ندارد

تازه اش میکنم اما برای خودم .

+ )


 
 
.
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٥
 

دستم نه

دلم خواب رفته

.

با چشمات بیدارش می کنی ؟

 


 
 
آره ... !
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٥
 

تمام راز حكايت ما

در همين واپسين واژه هاي برهنه پنهان است

دیزین

همه ي روزهاي نرفته  همين امروز است

همه ي روزهاي رفته هم شــب كه بيايد

 شب مجبور است

تمام شكوفه هاي روشن شبتاب را باور كند

 حالا آوازي بخوان

مي دانم اين بادهاي گرسنه

از چيدن بي هنگام ني زارها آمده اند

اما سرت را كه بالا بگيري

يك آسمان مرواريد پراكنده آن بالاست

مهم نيست  آفتاب غايب باشد

رد پاي كم رنگ همين پرنده تا پشت كوه

يعني خيلي چيزها

چراغ را بالاتر بگير

.

سید علی صالحی

پ ن : عکس آبشاری بین دیزین و شمشک  2/6/85

 


 
 
 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸٥
 

اونی که امروز شکست ،

غرور تو نبود

خیال من بود .. !

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

خسته ام

نه ناامید و نه کافر

فقط .. خسته ام

همین .


 
 
و ما همچنان دوره ميکنيم شب را و روز را و هنوز را
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳۸٥
 

عشق و انتظار و صبر را با هم آفریدی

خودت نورِ تمامی

و تجلی تمام و کمال انوارت در روز موعود نزدیک است .

.

فرمان دادی که : اقرا باسم ربک الذی خلق 

 بخوان به نام پروردگارت ...

و بخوان ُ بخوان ...

تا آنجا که :  کل شیء احصیناه فی امام ٍ مبین .

که این حکایت آدم است تا انتها

.

.

.

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد

متبرك باد نام تو / شاملو

ــــــــــــــــــــــــــــ

.

.

پن : تولد دوستی قدیمی به اندازه یک شب مهتابم

میدونم که میدونی چقدر خوشحالم

وسیع باش و تنها .. سر به زیر و سخت


 
 
خواهرم
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
 

عين خيالت نباشد کسي نيست

خيالت باشد کسي هست

خيالت جمع باشد مثل حواست به خودت و ديگري ؛

شايد حقيقت اين است همان خوشايند را بگذار عين خيالت شود عين ِعينش! خوب ؟

حواست پرت نشود به ما به آدمها
حواست به زلف پريشان توي آينه باشد و شکرخندهاي رويا مدار ، به نرگسهاي شوخ و شنگ و ياقوت لب و دُرّ ِ دندان..به ناوک تير نشان و کمان ابرو نام ! از مه و مهر چه مي پوشاني روي که مه رخ به نيم رخت مي فروشد ! به انتظار کدامين شه سوار مانده اي اينچنين ؟ از پي کدامين پنجره سراغ نگاه لحظه را مي گيري ؟
زمان بنياد ِ اين ره توشه هاي مهر و لطف و عشق و ناز ...را به جايي کشانيده که تنها بُن ياد شده.. ، فقط از ريشه اش يادي مانده

شيوه چشمت را بياموز ،اگر آموختنيست ...
ليلي را چه جاي صحبت چون مجنون تر از مجنون شود ؟

شيرين را چه جاي سخن چون فرهادي در سينه کش کوه به انتظار تيشه اي نزند ؟

حوا را چه وسوسه اي چون آدمي نباشد که سيب بهانه اش را گيرد ؟
نارنج بهانه به دست کدامين زليخا مي دهد اگر يوسفي نباشد ؟

امّا تو بخوان از قلم ِ آفرينش ِ هم اويي که احسن الخالقين ِ تو است ،که زن نعمتيست بر زمين ...
بخوان قصه سکوت را ، شعر زندگي را سراييدن به زبان خموش و لب مهر خورده نيز امکان است..

عطی جونم ، عزیز خواهرم ، به خاطر دل ِ یک دلت ... بودنت ...یه دنیا ممنون .

باشی ، باشیم ، به عشق هم ، برای هم .


 
 
نه مثه هميشه ...
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

هی آسمون

           تو آبی تری                                                                                  

                  یا 

                      بال ُ پر چشمای من  ...


 
 
م ه ت ا ب
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

دفتر سبز را که باز کنی همه چیز آبی ست

چند صفحه ای آن طرف تر از تز دلقک .

نامه نوشتن : عریان کردن روح  ِ خویش

از من نمی نویسی ؛ اما برای من چرا ..

             می توان همچون عروسکهای کوکی بود

                         با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید *

معشوقه خوابهایم نیستی که بشود خواندت یا نوشتت

نشاندت پشت پنجره و اشک ریخت تا عاشق شوی

: برایت اشک می ریزم تا عاشقم شوی

بعد هم دستم را می گذارم روی لبهایم و خیالت را می بوسم

می دانی ، پنجره ام دیوار ندارد

سقفش آسمان است و چارچوبه اش  دل

پشت سرمان هم مهتاب کشیده است نیمه دیوانگیم را

حقیقتی ست

               عشق

                     شکستن

                             رها شدن

حقیقتی ست محض در روح زندگانی 

10/ 6/85

.

.

.

*  فروغ

 


 
 
۱
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸٥
 

بخت خواب آلود ما بیـدار خواهد شد مـگر

زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما


 
 
تمام راز سفر فقط خواب يک ستاره بود ؟
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳۸٥
 

می ترسم ، مضطربم 

و با آنکه می ترسم و مضطربم

باز با تو تا آخر دنیا هستم

می آیم کنار گفتگویی ساده

تمام رویاهایت را بیدار میکنم

و آهسته زیر لب می گویم

برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی؟

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد

تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید

با این همه ... دیروز

پی ِ صدایی ساده که گفته بود بیا ؛ رفتم ،

تمام راز سفر فقط خواب ِ یک ستاره بود ؟!

خسته ام ریرا

می آیی همسفرم شوی؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم

توی راه خواب هایمان را برای بابونه های دره ای دور تعریف می کنیم

باران هم که بیاید

هی خیس از خنده های دور از آدمی، می خندیم ،

بعد هم به راهی میرویم

که سهم ترانه و تبسم است

مشکلی پیش نمی اید

کاری به کار ما ندارند ریرا

نه کِرمِ شبتاب و نه کژدم ِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد

وقتی که بر آن بلندی ِ بنفش بنشینیم

دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید

می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم

تا کبوتران کوهی از دامنه ی رویا به لانه برگردند

غروب است

با آنکه می ترسم 

با آنکه سخت مضطربم ،

باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد

.

\سید علی صالحی/

.

.

.

پ ن :

دیشب خواب دیدم

خواب این اتاق

بی سقف و در و دیوار و پنجره

من دلم هوا می خواد

من دلم خ د ا می خواد

 

 

 

 


 
 
يکی مثل من
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸٥
 

من به چی فکر می کنم

تو به چی 

.

من به مرگ  ُ

تو به زندگی

.

.

.

میدونی ، میتونی تصور کنی از روزی که اومدی اینجا به اندازه تمام اون روزا از هم دور شدیم ، چه خیالا واست داشتم که خب در رفتی ، یکی میگه شانس آوردی ! و من از این یکی های نفهم متنفرم . غیر ِ دایی که سعی کرد دلسوزانه منو وادار کنه رو آرزوهام و خودم بالا بیارم ، اما خبر نداشت که من زودتر از اینا خالی شدم ، از همه چی .. همه اون چیزایی که براشون مصیبت ِ یه دل ِ .