روح من دیوانه پرواز...

>‌>> بودن <<<
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٥
 

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن
تو
بودن را
چنين حقير نينگاشته‌ام ...

با سرانگشت
لب‌هام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطره‌ی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی

من به گريه التماس می‌‌کنم
يا گريه به من؟

و
تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفريده‌ای
مثل
نگاهت
يا
خنده‌هات ...

عباس معروفی


حالا خودت بگو ... من یا تو ؟ < ... >


 
 
آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸٥
 

وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد ...

برمی گردیم و راهی را که دویده ایم  را اندازه می گیریم ... *

>>> دوره کردن . هی دوره کردن . مدام دوره کردن و در و دیوار رو آینه دیدن سخته.و چقدر میتونم خوشحال باشم که این روز و شب ِ ابر ِ قاتل ماه ُ مادر گُل داره تند تند میگذره . اصلاً داره خوش میگذره . ازاین بی تابیا خوشم میاد . از اینکه قرارم شده بی قراری دارم لذت میبرم !!! از این همه ......... این همه بارون ِ بی دغدغهی روشن .>>>

.

.

.

> > > من که از درون دیوار های مشبک ، شب را دیده ام .

و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام .

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام .

و من – باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود .

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد .

زیرا نه من ماندنی هستم. نه تو !

آنچه ماندنی ست ورای من و توست ............ > > >**

.

.

.

* میرا . کریستوفر فرانک

** نادر ابراهیمی

.

.

پ ن :

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه  م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه  م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت ..

آ ن چ ه م ا ن د ن ی س ت

 پ ن 2:خواب دیدم دارم این آهنگ رو بلند بلند میخونم  

 

 


 
 
۱۷۴
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸٥
 

رفتن از این سوی تنهایی  

                                          

به آن سویش

گریز نیست

تنیدن تنهایی ست


 
 
تو ... سايه منی
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٥
 

( ......... )

آسمان سجاده های رو به راه
و درختان حاشیه ی آب
 اذان گفته بودند
که به راه افتادی
 سیب های سحرگاهی
به خواب باغچه افتادند
که در کوچه می رفتی
 سایه ای از من دور شد
چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است
چه قدر راه ناتمام در من به راه می افتد
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم
 من چه قدر در رأس تماشای ماه بودم و نمی دانستن
 حالا زمین به دورم می گردد
و چه قدر درخت تماشا می کنم
سایه ای از تو در راه بود
چه پنجره هایی که از زن پر بود
چه کوچه هایی که از سلام خالی
 چه خیابان هایی که از نرفتن پر بود
 و چه راه هایی که خواب کسی می اید ، دیدند
ولی سایه ای از تو در شهر گم شد
 ولی سایه ای از تو روزی گذشت
و در آسمان سجاده من شد
سایه ای از من دور می شود
چه قدر آبی است
دهکده هایی  در مهتاب به خواب می روند
چه حافظه ای
هیچ شهری هرگز
شب ها به خواب نمی رود
و کسی نمی داند
بالای این همه شهر بزرگ
ماه همیشه بیدار است
چه حافظه ای
باید تمام جاده های خکی را حفظ کنم
باید صدای تمام سیبهای می افتد را بدانم
باید مدار زمین را خوب بچرخم
هیچ راهی نباید در شهرها تمام شود
هیچ خوابی نباید بی ستاره آفتابی شود
هیچ سیبی نباید بی صدا بیفتد
می خواهم تمام دنیا را به یاد بیاورم
 چه قدر راه نرفته از من می گذرد


پشت سرم هستی یا نه ؟
تو ، سایه ، منی
من همه ی رفتن را به یاد آورده ام

هیوا مسیح


 
 
شايد ...
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٥
 

یکی می گفت :

خدا کارهاش حساب کتاب داره

حساب کتاب هم می خواد و میگیره .

.

تو

میدونی

حقیقت

چیه ؟

.

.

کاش

میشد

دلم رو

بزارم تو آستین لباسم

س __________ ر د م __________ ه

 


 
 
تنفسی خوش
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸٥
 

پیش از اولین ا ش ک

من

با کدامین ثانیه عُمرم ،

قرار ملاقات داشته ام

که آفریده شده ام ؟

 - علی صالحی -

.

.

می بینی ؟هی می آیند و می روند این خیال ها ، هر جور که در تصورت هم نگنجد روزی آمده باشد و تو و من .. و بودنمان یا چیزی شبیه آن ، رسیده باشد اینجا ! ا ی ن ج ا ::::: تعریف هایی نامکرر از بی زمانی و بی مکانی روح :::::  ا ی ن ج ا !  فاصله ای هم اگر باشد ، مرزی که نیست ! از همه اینها گذشته فکر می کنی توان شاکر بودن را داریم ؟

.

.

.

شنیده ام یک جایی هست
 جایی دور
که هر وقت از فراموشی خواب ها دلت گرفت
می توانی تمام ترانه های دختران می خوش را
 به یاد آوری
می توانی بی اشاره ی اسمی
بروی به باران بگویی
دوستت می دارم
 یک پیاله آب خنک می خواهم
 برای زائران خسته می خواهم
 دیگر بس است غم بی بامداد نان و
 هلاهل دلهره
 دیگر بس است این همه
 بی راه رفتن من و بی چرا آمدن آدمی
من چمدانم را برداشته
دارم می روم
تمام واژه ها را برای باد باقی گذاشته ام
 تمام باران ها را به همان پیاله ی شکسته بخشیده ام
 دارایی بی پایان این همه علاقه نیز
شنیده ام یک جایی هست
حدس هوای رفتنش آسان است
 تو هم بیا

" سید علی صالحی "

.

.

پ ن 1: بی لهجه و بی هیاهو .. برای زندگی در سنگری دور ، که هر چقدر دور می شود انگار نفس های صاحبش را بلند تر در گوش باد زمزمه میکند . حواست باشد که زمستان آمده . یک شب راحت . یک سکوت بلند . یک خواب خوش . حواست باشد که ... . باقیش را خودت بخوان ، بی لهجه و بی هیاهو .

پ ن 2 :  آ ر ا م ش ...

 

 


 
 
به يک روح بارانی
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٥
 

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

حرفی به من بزن !  ـ فروغ ـ

به تو .. و همه ی لحظه های ناب و بی بدیل ِ با تو بودن .

به تو و حقیقت بودنت .


 
 
ف ا ص ل ه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸٥
 


خدا کند
هرچه
فاصله است
دست به سر شود
برود پی کارش
 


 
 
گفتنی ها کم نيست
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳۸٥
 

خدا انسان را آفرید.

و انسان نردبان را.

و از او بالا رفت.

به خدا که رسید...

عده ای به نماز ایستادند.

و عده ای همچنان بالا می روند!

شاعر:بهنام فر

                         

من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!


گفتنی‌‌ها کم نیست!


 
 
۱۷۱
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٥
 

مارا به نام خود کن زان پس چنان که خواهی

    یا هوشیار دفتر یا مست جام گردان

حکیم سنائی


 
 
بی دغدغه با تو
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٥
 

شکن شکن ِ این روزها را تعریفی نیست در مجال واژه ها ، جز لبخند !!!!

شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز ِ شرح  ِ شاهد و شور

شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز ِ شمس  ِ شاهد و شور

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرف  ِ سایه‌م و تن را

بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز ِ خنده چیدن و لب را

ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز ِ فتنه کین‌م و آه
...

از اینجا بشنوید .

با معبود :

در عاشقی گریز نیست ز سوز و ساز

استاده ام چو شمع ،مترسان ز آتشم