روح من دیوانه پرواز...

 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

جايم تنگ شده ...

استخوانها ... استخوانهای احساسم ـ دوباره ـ به بلوغ رسيده اند

دوباره ؟ ... نميدانم ... تنها خاطره ای مانده ..!

شوريدگی روح ... تن را آزار ميدهد ...

شايد بايد خوشحال باشم که تنهای تنها عزم سفر کرده ام

چشم هايی در انتظار نشسته اند ؟

چقدر دوست دارم بدانم !

رنگشان ... رنگ خيال است ... رنگ سکوت ...

شايد هم رنگ روح !

شايد خداست .... خدا !!

يک لباس تازه می خواهم ... دارم پوست می اندازم !

چه احساسيست ؟   نميدانم ...

اما انگار کمی درد دارد ... کمی بيش از هميشه ...

ميشود چه قدر ؟

در پرده سکوت .. من ماندم و ـ دوباره ـ راه !

من ماندم ... و فقط خدا که ميداند ... چه ميکشم !!

 

ــ آذرباد ــ