روح من دیوانه پرواز...

من + م ر گ
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳۸٥
 

اون رنگای قشنگ امروز کم رنگ و کم رنگ تر شدن .. تا جایی که شدن سیاه . مطلق . اونقدر قاطع که راه نفست بند بیاد و جونت رو توی دستای خدا ببینی .! تموم شدم . تمـــــــــــــــــــــــوم .

اول ... خودتی که داری میچرخی .. با دستای باز ، ولی بعد ، کم کم ؛ یه اراده ِ بالاتر میچرخوندت .خودت انتخاب کردی !!!! ... و حالا اونقدر سریع میچرخی که اگه نوک بال یه پرنده بخوره به سر انگشتت ، داغون میشی . داغـــــــــــــــون .  ... .

آخ ... چقدر این سردرد میچسبه .

مُردم !

اما دوباره ! پرتم کرد تو زندگی !

داغ شدم مثل خون .

.

امروز ... روز غریبی بود .

خیلی غریب .

خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی .