روح من دیوانه پرواز...

تو ... سايه منی
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٥
 

( ......... )

آسمان سجاده های رو به راه
و درختان حاشیه ی آب
 اذان گفته بودند
که به راه افتادی
 سیب های سحرگاهی
به خواب باغچه افتادند
که در کوچه می رفتی
 سایه ای از من دور شد
چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است
چه قدر راه ناتمام در من به راه می افتد
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم
 من چه قدر در رأس تماشای ماه بودم و نمی دانستن
 حالا زمین به دورم می گردد
و چه قدر درخت تماشا می کنم
سایه ای از تو در راه بود
چه پنجره هایی که از زن پر بود
چه کوچه هایی که از سلام خالی
 چه خیابان هایی که از نرفتن پر بود
 و چه راه هایی که خواب کسی می اید ، دیدند
ولی سایه ای از تو در شهر گم شد
 ولی سایه ای از تو روزی گذشت
و در آسمان سجاده من شد
سایه ای از من دور می شود
چه قدر آبی است
دهکده هایی  در مهتاب به خواب می روند
چه حافظه ای
هیچ شهری هرگز
شب ها به خواب نمی رود
و کسی نمی داند
بالای این همه شهر بزرگ
ماه همیشه بیدار است
چه حافظه ای
باید تمام جاده های خکی را حفظ کنم
باید صدای تمام سیبهای می افتد را بدانم
باید مدار زمین را خوب بچرخم
هیچ راهی نباید در شهرها تمام شود
هیچ خوابی نباید بی ستاره آفتابی شود
هیچ سیبی نباید بی صدا بیفتد
می خواهم تمام دنیا را به یاد بیاورم
 چه قدر راه نرفته از من می گذرد


پشت سرم هستی یا نه ؟
تو ، سایه ، منی
من همه ی رفتن را به یاد آورده ام

هیوا مسیح