روح من دیوانه پرواز...

منجی
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٤
 

جمع شنیده ها و دیده هاش سخت بود

مبهوت شده بود.

حس می کرد افتاده میون یه خلا ...

« یه برهوت بود ، خشک و بی آب و علف .

 یه بار دیگم اینجا رو دیده بود ،چند وقت پیش ، تو اوج بیهودگی ...

 خورشید گرچه پشت ابر بود اما چیزی از حرارتش کم نمی شد ،

 یه دوست ، یه غریبه آشنا ، یه مسافر یا یک رهگذر، پیش از او راه رو نشونش میداد .

  شاید هم یه منجی !

  با لبهای همیشه خندان و قدمهای استوار ..

.  انگار این راه رو قبلا رفته بود که در مقابل دلهره و وحشت همراهش فقط سکوت می کرد و

   لبخند می زد ....

 انگار از همه چیز خبر داشت .!

 به پشت سر که نگاه می کرد ، راه هایی که فقط یه فریب بودن رو می دید که یکی یکی نابود می شدند ،          این ... براش باور کردنی نبود ...                    

                                                                       

 چون اگه اون منجی! نبود و راه درست رو نشونش نمی داد ، اسیر یکی از اون بیراها ها میشد وتا به حال

    نیست شده بود .

هرچه پیش می رفتن ... گذرگاه ها و معبر ها بیشتر می شدند و ترسش هم بیشتر و به همون اندازه آرامش اون منجی! هم بیشتر !

به نیمه راه رسیده بودن . انگار اونجا مرکز عالم بود ، همه راه ها بهِ ش ختم می شد.همه و همه .

خورشید هم به اوج حضورش میون آسمان رسیده بود ،

هیچ حسی نداشت جز حیرت .

منجی ! با دستی که زخمی بود و با یه چوب دست که از اول همراهش بود ، شروع کرد به نقش زدن یه سرپناه روی خاک ، با همه توانش.

مدام می پرسید :این طوری خوبه ؟ ... این طوری دوست داری ؟

کارش که تموم شد ، یه نگاهی به اطرافش کرد و یه نگاهی هم به چشمهای مضطرب همراهش

پرسید : ادامه میدی ؟ ... ، تصمیم بگیر!!! ، آره یا نه ؟ ... به ماندن رضایت میدی یا ... ؟

" بدون که رسیدن یا نرسیدنت به اراده ت بستگی داره ، به همتت ... به عزمت ، به امید و از همه مهمتر و   مهمتر ایمانت " ...

ایمان به بودن ِ اویی که تنهات نمیگذاره ، تنها و تنها به شرط خواستن تو ... با همه وجود ... و با همه وجود .

                                                                ایمان  

و ادامه می داد ... حرفهایی رو که انگار آشنا بود اما نه برای اون لحظه های سخت .

انگار اول و آخر آفرینش بود ... با موندنش همه چیز از حرکت باز می ایستاد و با رفتنش ، همه چیز دوباره متولد می شد .

خسته بود ، اما چاره ای نداشت ، موسم انتخاب بود .

یه فرصت دوباره ... برای گذشتن از همه گذشته ها .

راهی که اومده بود ، مصداق داشته ها و نداشته های زندگیش بود ... و حالا و اینجا ، نیمه راه .

باید انتخاب میکرد ، رفتن و ادامه دادن راهی رو که نهایتش ، همه بهترین ها بود .

اما ... با هزار هزار بیراهه .

منجی ! منتظرش بود ... با همون نگاه مهربون و آروم .

به اون نقشی که روی زمین بود نگاه کرد ... اون آینده ندیده ای بود که داشت می دید !!!!!

احساس می کرد داره از خودش خالی میشه ... از همه چی .

منجی ! راه افتاده بود ... و با دستش به دور ترین جایی که می شد اشاره می کرد و باز هم می خندید .

آهسته ... شروع کرد به رفتن و زیر لب ذکری که منجی ! زمزمه می کرد رو تکرار میکرد .

غروب بود و .... »

 

                                                                     آذرباد

 منجی

 پ ن : " غـمم از وحشــت پوسیدن نیست

                  غـمـم در غربت شــب زیستن است

          از من تا خاک شدن راهی نیست

   از سر این بام

          این صحـرا

                   این دریا

                         پر خواهم زد .

                                      _ مهدی اخوان ثالث _ "

 

       " "هنوزم باور چیزهایی که دیدم سخته .. باور دیدن دوستی که شده بود منجی ... منجی من !