روح من دیوانه پرواز...

انتظار
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٤
 

 

  چه لحظه هایی ست

           سرشار از انتظاری

                       در امتداد حضور تو

         انتظار       

                                    آذرباد

 

****

گفتی: دوستت می دارم و من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.و این ها پیش از فصه لبخند تو بود. /// جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی:" هستم". اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی". باز گفتی هستم. بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:" هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی :"غلطی". و این هنوز پیش از قصه دست های تو بود///.وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره های ابر هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس، قفسه سینه ام را آتش می زد. و من ذوب شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتانم را نبوییده بودند///.یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دلش می خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دستهایم را فتح کردی. انگشتانت بر شانه انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی :"حال چگونه است؟" گفتم:" تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی:" تو همچنان غلطی///.".فرشته ای پر کشید تا نزدیکتر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:" برخیز!" گفتم:" نتوانم". بعد ناگهان چشم هایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشکهایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم:"این چیست؟" گفتی:" اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهایش از التهاب عشق من سوخت. گفتی:" حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی:" چنین کنند با عاشقان.."

چند روایت معتبر _ مصطفی مستور

                                                    ****

 پ ن : دوست عزيز تيگلاط جان ؛ تولدت مبارک .