روح من دیوانه پرواز...

باور کن
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٤
 

باور کن :

 اشک ، رازیست

لبخند ، رازیست .

 

 اشک آن شب ، لبخند عشقم بود .

.

.

توقع نداری که برات انشا بنویسم ._ نه که حوصله ش نباشه ها ، نه _ فقط این جمله ها جور نمیشن .

جور چشمات نمیشن . اصلا به ت نمیرسن ، خلاص !

منم هی نگا میکنم و میخندم ، که از کجا شروع کردم و رسیدم به کجا !

میرسیم سر خط . بی نقطه و پایان .

یه جورایی شده حکایت همون دیگه ها  میدونی که ، آخر خطه : فدای تو ... پرنده آسمون تو

.

.  

 ازم پرسید " قضیه بارون و کویر چیه ؟ "

اون شبی که اسیر شدم ، تو کویر چشمام ، دلم ، زندگیم . اون شبی که صبح شد مثه همیشه اما نه .

شد مثه یه کویر بارون خورده . شد مثه یه چشمه که درست وسط یه بیابون بجوشه و تو ... خیال کنی که خوابه ! .. که بود ! ............. بود اما حقیقی تر از بیداری .

 تا حالا مستاصل شدی ؟ بین خودت و خود خودت گیر افـتادی ؟ زل زدی تو چشمای خودت و یه غریبه دیدی ؟ تا حالا گیج خوردی ، تو آسمون ؟ نه ، بذار یه جور دیگه بگم : تا حالا آسمونت قفس شده !؟    سخت نیست ، تلخه . خیلی تلخه . آره ، گمونم همین روزا بود ، که هرچی می رفتم ، هرچی بیشتر میرفتم بیشتر نمیرسیدم . بیشتر دور می شدم . گم میشدم . گنگ و گیج . خالی ِ خالی .

رفت و گذشت .

 من موندم و یه غریبه . هه ، تصور کن ، شدیم رفیق هم . خودم و خود خودم ، که همو نمیشتاختن . هرچی می گفتم : منم ، این منم ، باورکن ، اما خود خودم پشت می کرد و لال می شد . اونقدر سکوت میکرد که روانی می شدم. خوب که زار میزدم ، نگام میکرد ، میگفت : تو کجایی ، که نیستی با من ؟ نیستی ... باور کن که نیستی . شدم تکرار مکررات . برو . بیا . ببین ، اما نفهم چی می بینی .

رفت و گذشت .

فکر کن ، خدا تمام این مدت داشت می خندید  . می خندید و می خندید و می خندید .

و فکر کن ، که اومد ، یعنی بود اما بهم رحم کرد و دستامو گرفت .

و فکر کن ، که من ، بودم و نبودم .

رفت و گذشت .

تا اون شب . تا اون خواب . تا اون بیداری بیتا .

یه راه . یه اسمون . یه کویر . دوتا چشم . عبور . من . خدا .

بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون .

و چه چیز محتاج تر از کویر به باران ؟

بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون .

یه راه . یه اسمون . یه کویر بارون خورده . دو تا دل . عبور . تو . من . خدا .

بارون ... بارون ...

خدای ما ، خدای سکوت ، خدای بارون .

خدای پرنده .

آخر اون راه ... شد اول یکی بود یکی نبود یه قصه .

آخر اون راه ، من بودم و دیدم  ...  آن مرد ، در باران آمد .

.

.

باور کن : اشک رازیست . لبخند رازیست . اشک آن شب ، لبخند عشقم بود .