روح من دیوانه پرواز...

خدايی هست هميشه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٤
 

از تو کوچه پس کوچه ها زدن بیرون و رسیدن به راه مستقیم ، نظرت چیه !؟

 

شاید دیده باشی ، پر زدن رو تو ارتفاع صفر ...که آخرش داد میزنی : آی دنیا ، یه دقه نگه داری ، مرخص میشم .ایندفعه رو بی خیال بشی بد نیست . اما خب از این ایندفعه ها زیاد پیش میاد . خنده دار نه ؟

 

بدجایی زد کنار ، وسط زمین بازی بود گمونم . منم که هیچی ، تا اومدم بجنبم ، شب شد ! خواب دیدم : با خدا بازی میکردم ، شد یه دیوار ، که از قضای روزگار باهام حرف میزد . قرار شد من حواسم باشه که توپ پشت سرم نره ، چون نمیشد بیارمش !_ از اون نباید ها _ گاهی توپ رو نگه می داشت و من هی نق میزدم و شلوغ میکردم . بعدش یهویی توپ رو مینداخت و من مجبور می شدم خودمو بندازم زمین تا بگیرمش . اول ها به خیال خودم باهاش قهر میکردم که آی ، یعنی چه که منو میندازی زمین . قبول نیست . تو خوشت میاد منو اذیت کنی ... و همچنان به خیال خودم نمی دیدمش ! اما بعد یه مدتی ، شاید طولانی ، کم کم راه و رسم بازی رو یاد گرفتم . چه اون موقه که توپ  رو تند تند میندازه و چه وقتی نگه ش میداره ، حرف نمیزنم . نگاش میکنم . فقط نگاش می کنم . گرچه بازم زمین می خورم ، اما خب می دونم یه چیزی هست که من نمیدونم ! جون کندنم نداره . در و دیوار رو هم نگذاشتن که من خودمو بکوبم به ش و تقدیر هم ملعبه دست من نیست  که نکبت ندونم کاری های خودم رو بندازم گردنش و  یه ذره هم به تقصیر خودم فکر نکنم !  آره ... با  یه بیکرانی طرفی که سفر تو راهش مرد میخواد . کوله بارت هم اراد و توکل از دلت . خودش گفت همون موقه که داشت می خندید !

 

میدونی ، حالیم کرد  که سیاهی نیست ، اما اگر دیدی واسه اینه که قدر سپیدی رو بدونی . اینم گفت : که اول باید خودت رو سفر کنی ... بی غرور !

 

منم شدم پرنده . کجاها رفتم و چی دیدم !  واست تعریف کردم اون چیزای رو که باید از پرنده بدونی و دلش . واست گفتم تو رو هم دیدم . گفتم کجا بودی و چه می کردی . گفتم بهم چی گفتی : به ت چی گفتم !

 

.

 

.

 

.

 

 

 

آهای ... تو یکی از همین کوچه ها

 

            تو یکی از همین خونه ها

 

           دل یه نفر آتیش گرفته  ...

 

.

 

.

 

.

 

 

 

دلتنگم  اما ...

 

خدایی هست همیشه :

 

تا یادم بندازه ، راه رفتن رو بلدم و حتی دویدن میون راه هایی که نبض قدمهامو میشناسن .

 

خدایی هست تا یادم بندازه : من پرنده م و یه آسمون می خوام .

 

خدایی هست تا یادم بندازه : یادمون بندازه ، چی می خواستیم . ما : باهم : چی می خواستیم .

 

خدایی هست تا یادم بندازه : ما شدن یعنی چی .

 

آره ... من و تو تنها نمیمونیم ، همیشه خدایی هست تا یادمون بندازه .

 

.

 

.

 

.

 

آهای ... تو یکی از همین کوچه ها

 

            تو یکی از همین خونه ها

 

           دل یه نفر آتیش گرفته ...

 

.

 

.

 

.

 

ما خوب میدونیم : عشق ، بسترسیت جاری برای رسیدن به خدا ،

 

و شاهد قرار ما ، اوست .

 

 

.