روح من دیوانه پرواز...

خبر خوب سکوت
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

خبر خوب سکوت

 

فقط خدا می تواند بیآنکه خسته و ناتوان شود ، در زندگی برهنه  حضور داشته باشد .

بیآنکه حضورش در یک خواب ، یک فکر یا یک آرزو ضعیف گردد .

.

تنها خدا می تواند بدون نگرانی از خود، بی وقفه نگران زندگی باشد.*

 

 

......

 

بارش تند بارانی تندرآسا ، صاعقه زن ،

با قطره های درشت و سرد بر کشتزاری تشنه ،

                                                             زرد و خشک ،

که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته ست ،

 

چه حادثه ای ست ؟

که می داند ؟

که می داند که پر شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟

.

.

.

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید

اندراین مزرع افت زده شوم حیات ، شاخ امیدی کاشت .

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی ؟

بر سر شاخه سرسبز  امید دل من ،که تو کی می خوانی ؟

.

.

.

در دل این تک درخت سکوت ، تک درخت خشک غرور ، آشیان بستی و  آسمانِ بهت کویر خاموشم را از شور فریادِ آوازهای کودکانت ، جوجگانِ نو پرِ نوپروازت پر کردی و سقف کوتاه این آسمانِ بی گانه با ما را از بالای سرم برداشتی و زمینِ تافته ی این کویر آتشناک را به باران های سحرگاهی شستی و خاک تیرگی اقلیم زندگانی را با مخمل سبز ِ سزی پوشاندی و چه میتوانم گفت ،

چه می توانی دانست که چه کردی ؟

.

تو پرم کردی    تو لبریزم کردی   تو آبادم کردی    تو آزادم کردی   

و من ، پر شدم   لبریز شدم   آباد شدم    آزاد شدم

.

و که می داند که سرزمینِ بایر درون یک روح چـیست !؟

و که می داند که کوزه خالی و غبار گرفته ی قلب یک      چـیست ؟

و که می داند که شاهباز آسمانی پرواز در بند گرفتار یک تنهای محزون چـیست ؟

و که می تواند دانست که یک انسان چگونه پر  میتواند شد ؟

یک دل ، آباد چگونه میتواند شد ؟

     یک گنج پنهان از ویرانه های یک "بودن" ویران چگونه می تواند پدیدار گشت ؟

 

و من ،

        سرگذشت لبریزی و

                                 سرنوشت آبادی ،

قصه کندو کاو گنج پنهانی خویش ،

    حکایت جوش کردن های یکباره بیشمار نهرهای غریبی ،

         از دور دست صحراهای پرافسانه بیگانه خویش ،

 

و من،

   داستان سفرهای شبانه

            و پرواز های بال در بال ...**

 

......

 

پرواز کن،
آزاد و شادمان
بر فراز تولد ها و از میان هستی ها
تا ابدالاباد،
و ما می توانیم اکنون و در هر زمان که بخواهیم
با هم دیدار کنیم،

در میان جشنی که هرگز پایان نمی پذیرد***

.....

 

* کریستین بوبن

 

** دکتر شریعتی

 

***  ريچارد باخ