روح من دیوانه پرواز...

يه روز
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

مثل كوير و بارون ، برهنه باش در احساس

 

حالا روح مطلب را درک کرده ام. چیزی را برایتان تعریف می کنند.این چیز را با لحن خاصی برایتان تعریف می کنند. این لحن گفتار است که همه چیز را عوض می کند . تنها لحن است که اهمیت دارد. کسانی که به من می گفنتد " دوستتان دارم " نمی دانستند چه می گویند و خیلی بد آن را می گفتند.در اتاق کودکی من شکسپیر بود و پدرم. شکسپیر می گفت: زندگی داستانی پر خشم و پر صداست که ابلهی آن را بیان می کند. و پدرم شکسپیر می خواند. من به داستان گوش نمی کردم بلکه به صدا گوش می کردم . پیروزی این صدا در مرکز قلب من . صدا حقیقت داشت ، صدا بدون کلمه ها ، حقایق زندگی را بیان می کرد.صدای عشقی ملایم و شبانه. علم پزشکی بافت های سینه مرا سوزانده ، همین طور کتاب های کتابخانه ام را . ولی نتوانسته به این صدای مطمئن و روشن صدمه ای بزند. من خودم را به آن می چسبانم ، به این عشقی که یکبار برای همیشه به قلب دخترکی پنج ساله اهدا شده.

 

حالا خیلی کمتر کتاب میخوانم . اما اهمیتی ندارد: فهمیده ام کتاب ها از کجا می آیند. دانه کوچک حقیقتی را که در بر دارند درک کرده ام. افسانه ها حقیقت را در باره عشق بیان می کنند. همه اش در یک جمله خلاصه می شود. اگر فیلسوف بودم ، این جمله را اینگونه می نوشتم :'  آن چه ما را نجات می دهد در برابر هیچ چیز از ما محافظت نمی کند . با این همه مارا نجات می دهد' . از آن جایی که من هیچ وقت در فیلسوف به دنبال حقیقت نگشته ام ، بلکه در موسیقیدان آن را جسته ام ، از آن جایی که من از پنج سالگی توجه ام را بیشتر به دانه صدا جلب کرده ام تا به کلمه هایی که از این صدا می روید ، این جمله را ، همان جمله را اینگونه بیان می کنم : مراقب خودت باش کوچولو ، مراقب خودت باش عشق .

 

 

و زندگیمان هرچقدر هم در سنگری مخفی باشد ،

بر بلندی هایی سوخته از باد پنهان باشد ،

بازهم در چهره هایی که دوستشان داریم به ما نزدیکست.

در فکری که متوجه آنهاست ،

 

در نفس کشیدن آن ها برای ما ،

در نفس کشیدن ما برای آن ها.*

 

...

 

یه روز یعنی امروز ، امروز ِتو