روح من دیوانه پرواز...

م ع ر ک ه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ، ساده ، بی تاب و تب

خدا گفت : من تاب و تبم ، بی من میمیری ...

 

...

 

 دیروز  یک قفس

  امروز   یک آسمان

 

  .

 

زخم‌هاي آدم سرمايه‌اس ، زخم‌هاتو با اين و اون تقسيم نكن.

داد نكش ، هوار نكش ، آروم و بي‌سر و صدا همه چيز رو تحمل كن ...

 

 

...

 

لیلی گفت : آخر قصهم زیادی غم انگیزست ، مرگ من ، مرگ مجنون . پایان قصه م را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصهات اشک ست . اشک دریاست . دریا ، تشنگی و آب . پایانی ازاین قشنگ تر بلدی ؟

.

لیلی گریه کرد

لیلی تشنه تر شد

خدا خندید .