روح من دیوانه پرواز...

نشان به آن نشان
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٥
 

عشق است و آتش و خون / داغ است و درد دوری /کی می توان نگفتن/کی می توان صبوری/کی می توان نرفتن /گیرم پری نمانده/گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده/با دوست عشق زیباست /با یار بی قراری.

هیچی نگو ...

غروب غریب باغ رضوان . سنگ های سرد خاطره ها . سقف دلتنگی ، که رو شونه ها حسش میکنی .ظهرهای تفتیده پشت بوم خونه آقا جون . اطلسی های دل فریب و درخت انار . حوض آبی . خونه مورچه ها ،کاشی های فیروزه   یاس سپید چادر مادربزرگ ... آی مادربزرگم . باور کنم که 2 سال نیستی . یا هستی و نمیبینمت . یا دیدم و پر شدم از شادی کودکانه . کاش بودی . دلم برای چشمات پر میزنه . میبینی ، دلتنگم . میخونی ، آتیشم . مرهم این دل خسته من ... کجایی ...، دل دلتنگ می پوسه ؟ پس چرا اینجوری شد ، چرا خوابم برد ، کو خدای من ، خدای صبر ها و سکوت . بگو من برگشتم . بگو این انتظار شیرین به یادش . بگو تو که آوردیم تا اینجا ، تنهام نذار . آره ، تو خدایی . تو نا خدایی . بگو به دنیا که پشت ما و مشت مایی .

.

خواب های طلایی  ، روشنای شبای تارم . آیینه خنده های یارم . آسمون پروازم .

تو این شب چنتا ستاره ست ؟

.

وقتی در آسمان نیلی قلبت آواز شاد قناری می پیچد /  وقت نشستن شبنم به روی گل یاس /عشق می آید /وقتی دستی با تمنا / دستی با نیاز به استقبال می آید / وقتی عطر یاس چون عطر عشق در فضای خالی قلبت می پیچد / امید می آید / صدا کن اورا / می آید .. / با اولین نسیم / اولین پرتو خورشید / میآید ار فراز دور / از بلندای آسمان / پیش از آنکه گلی پژمرده شود .

.

چه شب خوب و تنهایی ! عید قربان توست ! بهشت گمشده من .

شب آغاز شده ست  / در آسمان سرگرمی های بسیار هست برای این نگاه های اسیر .

اصیل ترین فاجعه / مصابیح این جاده / لبخند نوازشی

 هنوز کودکیم / هنوز بی تاب بی قراری .

من با تاب / من با تب / خانه ای ساخته ام در طرف دیگر شب .

.

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی ...

بر سر شاخه سرسبز امید دل من ...

که تو کی می خوانی ؟

.

ربنا لا تُزغ قلوبنا بعد اذهدیتنا و هَب لنا مِن لَدنک رحمـة ً انک انت الوهاب .

.

صاف و زلال ،مثل آب/ صمیمی و پاک مثل خاک / مثل ستاره در سایه سار صبح / پا به پای رفتن و نرفتن ، بروم یا که نروم ... / مثل ابر که میل به بارش دارد / دیدیم که : فرمان چشمه به رفتن است ، نماندن ، سرریز شدن . / پس رها ... رها شدیم / که این خود اتفاق است / آن لحظه سرزدن از خویش

من

سرگذشت لبریزی و

سرنوشت آبادی.