روح من دیوانه پرواز...

 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٤
 

هنوز هم سوز سردی دارد ــ غربت ــ

وــ تنهايی ــ حکايت غريبی شد ... وقتی من ماندم و آيينه .

و صدايی که تنها در ذهن پنجره جاودانه شد ...

و نگاهی که ... به راه بی بازگشت خيال تو ... خيره ماند .

 

چرا لبخند تو ...

قفــــل بی کليد آرزوهای نايافته ام شد ... ؟؟؟؟

 

تو ... کجايی و آن لبخند ... ؟

من و آرزوهايم ... کجا مانده ايم ... با دلی دست و پا بسته ...!!!

 

ــ آذرباد ــ

 ..............................

 پادشاه ...

تو بودی که می گفتی :

« سرت درد ميکند برای گناه کردن ..!!! »

اين را جواب بده ...

 «اگر بی گناه .... سرت را به درد آورند چه ... ؟؟؟ »