روح من دیوانه پرواز...

اندوه
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸٥
 

سرم را پایین انداخته بودم ، چشمهایم را بوسیدی و دستهایت را گذاشتی رویشان : داغ تر از چشمهای من .. می سوختیم هردویمان _ اول سلام و دوستت دارم ، طومار این روزها را از دوباره می خواندی . این ، نه تو هستی ، نه من ِمن ، کسی دیگر در من مُدام از تو می گوید و نمی بیند این خاکستر نیست ؛ آتش ست که زبانه می کشد . نه از من ، نه ، از توی تو ، خوب ِ من ، مکرر می کند و می رود خوب که بی تاب می شوم . دیدی ؟ هیچ رنگی رنگ ِ این کنج ، همین کنج دلتنگیم نشد . اما خیال آن غروب که همیشه با من است . یادت که نرفته ؟ اگر شهامتی ماند برای رفتن از همان جا بود . همان نخستین کویر ، همان من ، همان تـــــــــو .

.

سرم را بالا گرفتی ، دستهایت هنوز هم آغوش چشمهایم _ نفسهایت چه گرمند _ و من که دلم می خواهد این اندوه را فریاد کشم .. و مگر صدای بی صدا را شنیدن ممکن است ؟ برای ما که حرفهای ناتمام را همبستر طلوع ِ صبر کردیم و غروب ِ بی قراری .

.

ترک خوردن تار و پودم را فقط تو شنیدی .. خدای سکوتت را که دیدم ، آمدی و شدی هم غصه . و چقدر دلم می خواهد بگویم که من و تو ، ما شده ایم .. اما .. این نگاه های سنگین ، که حرف های تو را ناتمام می گذارند و من را حیران چه؟  .. نمی دانم میدانی چه می گذرد ؟!؟  .. از آسمان دل کندن را می خواهند .. از من ! که نمیدانم تا سپیده بیدار خواهم بود یا نه .

.

چشمهایت را بوسیدم و دستهایم را گذاشتم رویشان : داغ تر از چشمهای تو .. می سوزیم هردویمان _ اول سلام و دوستت دارم . نه تو هستی ، نه من ِمن .. کسی دیگر در من تو را می خواند و می کشاندم به بی نهایت این تمنا .. تمنای بی تو نبودن .

.

.

صلاة ظهر چهارده مرداد هشتاد و پنج / پرندهی تو