روح من دیوانه پرواز...

کلوز آپ
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸٥
 

خیالت نباشد که این دخترک هوای پاییز کرده ُ بوی باغ بی برگی ُ ماه ِ مهربانش . سوزی سرد ،آنقدرسرد که هوش را از سرت بیرون کند . راه بروی ُ راه و بازهم هیچ نگویی ُ دلت به حال سنگفرش پیاده رو هم بسوزد ...

میعادی فراسوی مرز تن چیزی بود میانمان که با این چراغ های یک در میان خاموش هم می توان دید گویا .. ! چیزی عوض نشده . جز این خط فاصله ها که تازگی ها کف ِ این خیابان کشیده اند تا این طرف آن طرف نروی . سفیدیشان همانقدر که جلب توجه می کند ، زننده ست با این تفاسیر که بدانی این جا تا به حال خط کشی نداشته .

 ه ن و ز  ه ی چ  چ ی ز   م ع ل و م  ن ی س ت .

  اما این همان کودکی ست که با نوازش کوچک یک سیلی از این روزهای ِروزگار به عرصه زندگی پانهاده در 21امین ُ اندی توهم بودن . قدمش هم برای خودم خیر که باید گلی شود از گلهای بهشت ... حالا این باران حکم زندگی ست و اگر سیل هم شود که فبحا .. بلکه این مرداب را بشوید و ببرد که خالی شده از ع ش ق . همان عشق سر به زیر ِ مان . خاطرت جمع که به خنده های تو کاری ندارد این باران ِ من . اصلاً سمت و سوی تو  نمی آید که فکر ناکجا باشی . گفتمت اگر در های این آسمان بالاسری را بستند ، خب تو هم نخند دیگر .. نگو که قیاس این با آن محال است و بی جا که خیال ناکجای تو دورتر است و بیجا .. !

و البته این ها همگی از مواهب تهی شدن ِ یک دل است از هیچی هایی که پرش کرده بودند سالها ُ با خود همراهشان کرده بود بی خیال ِ اسارت و می خندید .

 ولی هنوز برای رهایی دیر نیست .

 

پ ن : خداوندا ... ای خویشتن با بال ُ پر ِ ما 

         تو خود را به ما دِه

         همه چیز را داده ای