روح من دیوانه پرواز...

تمام راز سفر فقط خواب يک ستاره بود ؟
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳۸٥
 

می ترسم ، مضطربم 

و با آنکه می ترسم و مضطربم

باز با تو تا آخر دنیا هستم

می آیم کنار گفتگویی ساده

تمام رویاهایت را بیدار میکنم

و آهسته زیر لب می گویم

برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی؟

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد

تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید

با این همه ... دیروز

پی ِ صدایی ساده که گفته بود بیا ؛ رفتم ،

تمام راز سفر فقط خواب ِ یک ستاره بود ؟!

خسته ام ریرا

می آیی همسفرم شوی؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم

توی راه خواب هایمان را برای بابونه های دره ای دور تعریف می کنیم

باران هم که بیاید

هی خیس از خنده های دور از آدمی، می خندیم ،

بعد هم به راهی میرویم

که سهم ترانه و تبسم است

مشکلی پیش نمی اید

کاری به کار ما ندارند ریرا

نه کِرمِ شبتاب و نه کژدم ِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد

وقتی که بر آن بلندی ِ بنفش بنشینیم

دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید

می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم

تا کبوتران کوهی از دامنه ی رویا به لانه برگردند

غروب است

با آنکه می ترسم 

با آنکه سخت مضطربم ،

باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد

.

\سید علی صالحی/

.

.

.

پ ن :

دیشب خواب دیدم

خواب این اتاق

بی سقف و در و دیوار و پنجره

من دلم هوا می خواد

من دلم خ د ا می خواد