روح من دیوانه پرواز...

خواهرم
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
 

عين خيالت نباشد کسي نيست

خيالت باشد کسي هست

خيالت جمع باشد مثل حواست به خودت و ديگري ؛

شايد حقيقت اين است همان خوشايند را بگذار عين خيالت شود عين ِعينش! خوب ؟

حواست پرت نشود به ما به آدمها
حواست به زلف پريشان توي آينه باشد و شکرخندهاي رويا مدار ، به نرگسهاي شوخ و شنگ و ياقوت لب و دُرّ ِ دندان..به ناوک تير نشان و کمان ابرو نام ! از مه و مهر چه مي پوشاني روي که مه رخ به نيم رخت مي فروشد ! به انتظار کدامين شه سوار مانده اي اينچنين ؟ از پي کدامين پنجره سراغ نگاه لحظه را مي گيري ؟
زمان بنياد ِ اين ره توشه هاي مهر و لطف و عشق و ناز ...را به جايي کشانيده که تنها بُن ياد شده.. ، فقط از ريشه اش يادي مانده

شيوه چشمت را بياموز ،اگر آموختنيست ...
ليلي را چه جاي صحبت چون مجنون تر از مجنون شود ؟

شيرين را چه جاي سخن چون فرهادي در سينه کش کوه به انتظار تيشه اي نزند ؟

حوا را چه وسوسه اي چون آدمي نباشد که سيب بهانه اش را گيرد ؟
نارنج بهانه به دست کدامين زليخا مي دهد اگر يوسفي نباشد ؟

امّا تو بخوان از قلم ِ آفرينش ِ هم اويي که احسن الخالقين ِ تو است ،که زن نعمتيست بر زمين ...
بخوان قصه سکوت را ، شعر زندگي را سراييدن به زبان خموش و لب مهر خورده نيز امکان است..

عطی جونم ، عزیز خواهرم ، به خاطر دل ِ یک دلت ... بودنت ...یه دنیا ممنون .

باشی ، باشیم ، به عشق هم ، برای هم .