روح من دیوانه پرواز...

 
نویسنده : ــ آذرباد ــ - ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند       نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
 
حالا که دانسته ای رازی پنهان شده در سایه جمله هایی که می خوانی ، حالا که نقطه نقطه این کلام را آشکار میکنی ، شهد ِ شراب مینو به کامت باشد ؛ چرا که اگر در دایره قسمت ، سهم تو را درد داده اند ، رندی هم به جان شیدایت سپرده اند تا کلمات پیش چشمانت خرقه بسوزانند . پس سبکباری کن و بخوان ./شرق بنفشه .شهریار مندنی پور
..
همین جایی که من هستم !
..
مهم اینه که تو میدونی یکی هست که دوسِت داره و تو هم دوستش داری .. نه .. یه چیزی فراتر از این هاست .. همان رگ ِ پنهان رنگ ها شاید .. من ایمان دارم .. تو دوسم داری .. من دیوونتم .. و گمونم از فرط این علاقه پاک خل شده ام این روزها ! پیش خودم میگم کاش میشد به جای این 14 ساعت نخوردن ها ، لال شد .. تا وقتی که اگه چیزی گفتی باد هوا نباشه .. می بینی ، جواب سلام واجبه .. و تو سعی میکنی منو از این سکوت خلاص کنی .. اما این یکیو خودت یادم دادی .. چکار کنم که شیرینی بعضی چیزا رها کردنشون رو سخت میکنه . مثل این گیسوان بلند بلندی که دست به دست آشفتگی هام دادند و دلتنگی می بافند ... بعد هم آینه ای از آن سوی همه این دیوار ها لذتش را می بَرد .. غافل از آنکه یک نفر دارد می سوزد .. پر پر می زند و هیچ ... ه  ی چ نمیگوید ..
و من اون دستی که صورتم ُبپوشونه و چشمام رو از لای انگشتاش نگاه کنه تا من هیچیو پنهان نکنم رو بیشتر دوست دارم . چشمام میپرن همونجایی که دلم پر میزنه .. اما این که دیگه نقش نیست ؟ این خود ِ روح .. عین روح زندگانی . با این همه .. چشمام رو ازت پنهون نمیکنم  .. تا خوب ببینی .. تا اون چیزایی که نگهت داشته رو بندازی کناری و بیای .. آره .. دلم تنگه واسه  اون دوتاخط بی فاصله که نفس هاشونم فاصله ای نبود .. و نیست .
ببین
تو در من تمام شدی ..
و من در تو .
...
و باور کن که این ترانه سطر آخری ندارد ...
.
حالا هم جای این زل زدن ها .. دستم رو محکم بگیر .. و بیا با اون دستمون هوارو ورق بزنیم .. هیچ کجای این راه موطن نیست و همه جاش هست ! باید از این منزل ها گذر کرد .. دور یا نزدیک .. راه با رفتن شناخته میشه و ما با رفتن پرداخته .. این صیقل خوردن ها درست همان چیزی ست که میخواستیم ... همه ی همان چیز ..
بوی خدا تو کوچه هاست
معطل هیچی نمون هم ستاره ام .
 
پ ن : میدونی خواهری  چی میشه که همه اون حرفا شروع میشه و با یه بغض ناتموم میمونه ؟ میدونی کدوم راه این بیراهه  ها رو تموم میکنه .. میدونی ته نگاه من و تو چیه ؟ 
توی تموم این روزا تنها چیزی که آرومم میکنه .. تکرار مکرر این نشونه ست ..
 
و ما هُوَ اِلّا ذکرٌ لِلعالمین