خبر خوب سکوت

خبر خوب سکوت <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

فقط خدا میتواندبیآنکه خسته و ناتوان شود ،در زندگی برهنه  حضور داشته باشد .

بیآنکه حضورش در یک خواب ، یک فکر یا یک آرزو ضعیف گردد .

.

تنها خدا میتواند بدون نگرانی از خود، بی وقفه نگران زندگی باشد.*

 

 

......

 

بارش تند بارانی تندرآسا ، صاعقه زن ،

با قطره های درشت و سرد بر کشتزاری تشنه ،

                                                             زرد و خشک ،

که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشتهست ،

 

چه حادثهایست؟

که میداند ؟

که میداند که پر شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟

.

.

.

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید

اندراین مزرع افت زده شوم حیات ، شاخ امیدی کاشت .

چشم بر راه تو بودمکه تو کی میآیی ؟

بر سر شاخه سرسبز  امید دل من ،که تو کی میخوانی ؟

.

.

.

در دل این تک درخت سکوت ، تک درخت خشک غرور ، آشیان بستی و  آسمانِ بهت کویر خاموشم را از شور فریادِ آوازهای کودکانت ، جوجگانِ نو پرِ نوپروازت پر کردی و سقف کوتاه این آسمانِ بی گانه با ما را از بالای سرم برداشتی و زمینِ تافته ی این کویر آتشناک را به باران های سحرگاهی شستی و خاک تیرگی اقلیم زندگانی را با مخمل سبز ِ سزی پوشاندی و چه میتوانم گفت ،

چه میتوانی دانست که چه کردی ؟

.

تو پرم کردی    تو لبریزم کردی   تو آبادم کردی    تو آزادم کردی   

و من ، پر شدم   لبریز شدم   آباد شدم    آزاد شدم

.

و که میداند که سرزمینِ بایر درون یک روح چـیست !؟

و که میداند که کوزه خالی و غبار گرفته ی قلب یک      چـیست ؟

و که میداند که شاهباز آسمانی پرواز در بند گرفتار یک تنهای محزون چـیست ؟

و که می تواند دانست که یک انسان چگونه پر  میتواند شد ؟

یک دل ، آباد چگونه میتواند شد ؟

     یک گنج پنهان از ویرانه های یک "بودن" ویران چگونه میتواند پدیدار گشت ؟

 

و من ،

        سرگذشت لبریزی و

                                 سرنوشت آبادی ،

قصه کندو کاو گنج پنهانی خویش ،

    حکایت جوش کردن های یکباره بیشمار نهرهای غریبی ،

         از دور دست صحراهای پرافسانه بیگانه خویش ،

 

و من،

   داستان سفرهای شبانه

            و پرواز های بال در بال ...**

 

......

 

پرواز کن،
آزاد و شادمان
بر فراز تولد ها و از میان هستی ها
تا ابدالاباد،
و ما می توانیم اکنون و در هر زمان که بخواهیم
با هم دیدار کنیم،

در میان جشنی که هرگز پایان نمی پذیرد***

.....

 

* کریستین بوبن

 

** دکتر شریعتی

 

***  ريچارد باخ

/ 36 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

سال جديد من خيلی عوض شدم . ديگه نه عاشق اين مردمم ، نه دوست دارم کمک کنم به کسی . اصلا حالم از همه اين مملکت بهم می خوره . بوی گندش تمام دنيا رو برداشته . بوی تعفن آدماش . بوی دروغايی که می گن ...

احسان

... آره می گفتم . احساس می کنم شديم مثل خوک ، بر نخوره بهت ، خوب نيگا کنی می فهمی . صبح بلند می شيم مثل خوک تو کثافت غلظ می زنيم و شب لنگامونو می ديدم هوا ! و فردا و فردا ها هم باز مثل خوک . نه می دونيم احساس چيه ، نه می فهميم دوست داشتن چيه ؟ اصلا ما ها يادمون رفته قلبمون کدوم طرف بود !‌ ...

احسان

... الان می تونم تصور کنم که دو تا شاخ در اوردی از اين حرفام ! اصلا فکر نمی کردی منم يه روز ببرم ؟ چرا عزيزم منم بريدم . کم اوردم . می خوام برم . فقط از این آشغال دونی که بوی کثافتش داره خفم می کنه ، می خوام برم . می دونی چرا ؟ ...

احسان

.. می تونی درکم کنی ؟ نه نمی تونی . می دونی چقدر برام سخته وقتی با يک ليسانسه ادبیات حرف می زنم و مثلا می گم ، صادق هدايت اينو گفته ، وقتی مثل خر نگاهم می کنه که نمی دونه صادق کيه ! چه حالی بهم دست ميده ؟ وقتی با يک فارغ التحصيل هنر در مورد پيکاسو حرف می زنم ، اصلا نمی دونی اين کی هست ! ...

احسان

... نمی دونه پيکاسو کی بوده * . دلم گرفته . نفسم بالا نمياد . از اين آدما حالم بهم می خوره . انقدر درگير سکس و پول و مد شدند که همه چی يادشون رفته . يادشون رفته سه هزار سال يش چه پخی بودند و الان دارند از کون دوبی و ترکيه می خورند . بگذريم . رنگ زمينتو عوض کن .

غريبه

اون تيکه ی خدا ميتواند ها رو خيلی دوست داشتم. با اجازه به جمع دوستانم لينک شدی...

غريبه

کسی که از شريعتی مينويسه و شعری از ريچارد باخ ضميمه ميکنه حتما حرف های زيادی در دلش پنهان کرده...

خیال

سه تايی که دوسشون دارم... خيلی زياد... و فقط يک حرف می ماند که هيچ راهی دور نيست