نشان به آن نشان

عشق است و آتش و خون / داغ است و درد دوری /کی می توان نگفتن/کی می توان صبوری/کی می توان نرفتن /گیرم پری نمانده/گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده/با دوست عشق زیباست /با یار بی قراری.

هیچی نگو ...

غروب غریب باغ رضوان . سنگ های سرد خاطره ها . سقف دلتنگی ، که رو شونه ها حسش میکنی .ظهرهای تفتیده پشت بوم خونه آقا جون . اطلسی های دل فریب و درخت انار . حوض آبی . خونه مورچه ها ،کاشی های فیروزه   یاس سپید چادر مادربزرگ ... آی مادربزرگم . باور کنم که 2 سال نیستی . یا هستی و نمیبینمت . یا دیدم و پر شدم از شادی کودکانه . کاش بودی . دلم برای چشمات پر میزنه . میبینی ، دلتنگم . میخونی ، آتیشم . مرهم این دل خسته من ... کجایی ...، دل دلتنگ می پوسه ؟ پس چرا اینجوری شد ، چرا خوابم برد ، کو خدای من ، خدای صبر ها و سکوت . بگو من برگشتم . بگو این انتظار شیرین به یادش . بگو تو که آوردیم تا اینجا ، تنهام نذار . آره ، تو خدایی . تو نا خدایی . بگو به دنیا که پشت ما و مشت مایی .

.

خواب های طلایی  ، روشنای شبای تارم . آیینه خنده های یارم . آسمون پروازم .

تو این شب چنتا ستاره ست ؟

.

وقتی در آسمان نیلی قلبت آواز شاد قناری می پیچد /  وقت نشستن شبنم به روی گل یاس /عشق می آید /وقتی دستی با تمنا / دستی با نیاز به استقبال می آید / وقتی عطر یاس چون عطر عشق در فضای خالی قلبت می پیچد / امید می آید / صدا کن اورا / می آید .. / با اولین نسیم / اولین پرتو خورشید / میآید ار فراز دور / از بلندای آسمان / پیش از آنکه گلی پژمرده شود .

.

چه شب خوب و تنهایی ! عید قربان توست ! بهشت گمشده من .

شب آغاز شده ست  / در آسمان سرگرمی های بسیار هست برای این نگاه های اسیر .

اصیل ترین فاجعه / مصابیح این جاده / لبخند نوازشی

 هنوز کودکیم / هنوز بی تاب بی قراری .

من با تاب / من با تب / خانه ای ساخته ام در طرف دیگر شب .

.

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی ...

بر سر شاخه سرسبز امید دل من ...

که تو کی می خوانی ؟

.

ربنا لا تُزغ قلوبنا بعد اذهدیتنا و هَب لنا مِن لَدنک رحمـة ً انک انت الوهاب .

.

صاف و زلال ،مثل آب/ صمیمی و پاک مثل خاک / مثل ستاره در سایه سار صبح / پا به پای رفتن و نرفتن ، بروم یا که نروم ... / مثل ابر که میل به بارش دارد / دیدیم که : فرمان چشمه به رفتن است ، نماندن ، سرریز شدن . / پس رها ... رها شدیم / که این خود اتفاق است / آن لحظه سرزدن از خویش

من

سرگذشت لبریزی و

سرنوشت آبادی.

/ 32 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عطيه مهربون

می دانی ؟ نه نمی دانی ؛ هرگز ، بغض معنا نمی شود... آنگاه که در چشمت حلقه می زند و در گلویت می ماند و.. نمی بارد و... تنها می ریزد چیزی.. یک ریختن نه چندان ساده... اما... می شود ؟ نه نمی شود.... می فهمی که!

محمد

سلام . ممنون از حضورت .. اون ترانه اول فکر کنم ماله يه سريالی بود وفا دختری با روسری لبنانی .. يه چيزی تو اين مايه ها .. متنت هم زيبا بود . تا بعد ...

فائزه

وقت ستاره چينی ما رو فراموش نکنی ...

شوکا

در زمینی که زمان کاشت مرا گل زیبایش به جز خار نبود پستی و هرزگی وهرزه دری حسرتا بحر کسی عار نبود زار وبدبخت و گرفتار کسی که به ابن عار گرفتار نبود درود من آپم با حضورت من و دلگرم کن بدرود

امير

زيبا بود... انتظار، آغاز زمان است.

نينا

سلام اميدوارم همينطور ادامه بدی ياحق

سوسن

سلام......وبلاگتون محشره يعنی من وقتی وبلاگتون ديدم دگرگون شدم نظراتشم خيلی قشنگه اگه به وبلاگ منم يه سری بزنيد خوشحال می شم نظر يادتون نره اگه خواستين هم با هم تبادل لينک کنيم

وروجک سرگردان

هر چی نوشتم دوباره پاک کردم....چندين و چند بار...! نميدونم چرا نتونستم برا اين پست نظری بذارم...!!! نميدونمممم.....!