باور کن

باور کن :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 اشک ، رازیست

لبخند ، رازیست .

 

 اشک آن شب ، لبخند عشقم بود .

.

.

توقع نداری که برات انشا بنویسم ._ نه که حوصله ش نباشه ها ، نه _ فقط این جمله ها جور نمیشن .

جور چشمات نمیشن . اصلا به ت نمیرسن ، خلاص !

منم هی نگا میکنم و میخندم ، که از کجا شروع کردم و رسیدم به کجا !

میرسیم سر خط . بی نقطه و پایان .

یه جورایی شده حکایت همون دیگه ها  میدونی که ، آخر خطه : فدای تو ... پرنده آسمون تو

.

.  

 ازم پرسید " قضیه بارون و کویر چیه ؟ "

اون شبی که اسیر شدم ، تو کویر چشمام ، دلم ، زندگیم . اون شبی که صبح شد مثه همیشه اما نه .

شد مثه یه کویر بارون خورده . شد مثه یه چشمه که درست وسط یه بیابون بجوشه و تو ... خیال کنی که خوابه ! .. که بود ! ............. بود اما حقیقی تر از بیداری .

 تا حالا مستاصل شدی ؟ بین خودت و خود خودت گیر افـتادی ؟ زل زدی تو چشمای خودت و یه غریبه دیدی ؟ تا حالا گیج خوردی ، تو آسمون ؟ نه ، بذار یه جور دیگه بگم : تا حالا آسمونت قفس شده !؟    سخت نیست ، تلخه . خیلی تلخه . آره ، گمونم همین روزا بود ، که هرچی می رفتم ، هرچی بیشتر میرفتم بیشتر نمیرسیدم . بیشتر دور می شدم . گم میشدم . گنگ و گیج . خالی ِ خالی .

رفت و گذشت .

 من موندم و یه غریبه . هه ، تصور کن ، شدیم رفیق هم . خودم و خود خودم ، که همو نمیشتاختن . هرچی می گفتم : منم ، این منم ، باورکن ، اما خود خودم پشت می کرد و لال می شد . اونقدر سکوت میکرد که روانی می شدم. خوب که زار میزدم ، نگام میکرد ، میگفت : تو کجایی ، که نیستی با من ؟ نیستی ... باور کن که نیستی . شدم تکرار مکررات . برو . بیا . ببین ، اما نفهم چی می بینی .

رفت و گذشت .

فکر کن ، خدا تمام این مدت داشت می خندید  . می خندید و می خندید و می خندید .

و فکر کن ، که اومد ، یعنی بود اما بهم رحم کرد و دستامو گرفت .

و فکر کن ، که من ، بودم و نبودم .

رفت و گذشت .

تا اون شب . تا اون خواب . تا اون بیداری بیتا .

یه راه . یه اسمون . یه کویر . دوتا چشم . عبور . من . خدا .

بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون .

و چه چیز محتاج تر از کویر به باران ؟

بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون ... بارون .

یه راه . یه اسمون . یه کویر بارون خورده . دو تا دل . عبور . تو . من . خدا .

بارون ... بارون ...

خدای ما ، خدای سکوت ، خدای بارون .

خدای پرنده .

آخر اون راه ... شد اول یکی بود یکی نبود یه قصه .

آخر اون راه ، من بودم و دیدم  ...  آن مرد ، در باران آمد .

.

.

باور کن : اشک رازیست . لبخند رازیست . اشک آن شب ، لبخند عشقم بود .

 

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بارون

کوير تشنه باران است،تشنه خوبی.....با من محبت کن !

بارون

اشک آن شب لبخند عشقم بود،عشقم امشب راز جاودانگی ام .. و تو...

بارون

باورمون نکردن،باورامون رنگ باختن، باورامون پرپر شدن...باور کن باور نکردن...

خیال

همو شعر شاملو تمام ناگفته ها رو در خودش داشت ديگه هيچ انشايی لازم نبود...

رهگذر

با تو حکايتی دگر اين دل ما به سر کند... قشنگ بود... موفق باشی

فرهاد بهرام

چک چک.. شُر شُر .. چه خبره؟ کوير گِل شد ! و ما همان انسان در گل مانده ايم. ديده ای؟

ر ا ی ع ت ب

ببار ای بارون ببـــــار، به هوای «زلف يار» ببار، بر «دل عاشقم» خون بــــــبار ای بــــــــارون...

فائزه

؛باور کن : اشک رازیست . لبخند رازیست . اشک آن شب ، لبخند عشقم بود .!؛کوير کوير نيستان من ما!!!!!