خدايی هست هميشه

از تو کوچه پس کوچه ها زدن بیرون و رسیدن به راه مستقیم ، نظرت چیه !؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

شاید دیده باشی ، پر زدن رو تو ارتفاع صفر ...که آخرش داد میزنی : آی دنیا ، یه دقه نگه داری ، مرخص میشم .ایندفعه رو بی خیال بشی بد نیست . اما خب از این ایندفعه ها زیاد پیش میاد . خنده دار نه ؟

 

بدجایی زد کنار ، وسط زمین بازی بود گمونم . منم که هیچی ، تا اومدم بجنبم ، شب شد ! خواب دیدم : با خدا بازی میکردم ، شد یه دیوار ، که از قضای روزگار باهام حرف میزد . قرار شد من حواسم باشه که توپ پشت سرم نره ، چون نمیشد بیارمش !_ از اون نباید ها _ گاهی توپ رو نگه می داشت و من هی نق میزدم و شلوغ میکردم . بعدش یهویی توپ رو مینداخت و من مجبور می شدم خودمو بندازم زمین تا بگیرمش . اول ها به خیال خودم باهاش قهر میکردم که آی ، یعنی چه که منو میندازی زمین . قبول نیست . تو خوشت میاد منو اذیت کنی ... و همچنان به خیال خودم نمی دیدمش ! اما بعد یه مدتی ، شاید طولانی ، کم کم راه و رسم بازی رو یاد گرفتم . چه اون موقه که توپ  رو تند تند میندازه و چه وقتی نگه ش میداره ، حرف نمیزنم . نگاش میکنم . فقط نگاش می کنم . گرچه بازم زمین می خورم ، اما خب می دونم یه چیزی هست که من نمیدونم ! جون کندنم نداره . در و دیوار رو هم نگذاشتن که من خودمو بکوبم به ش و تقدیر هم ملعبه دست من نیست  که نکبت ندونم کاری های خودم رو بندازم گردنش و  یه ذره هم به تقصیر خودم فکر نکنم !  آره ... با  یه بیکرانی طرفی که سفر تو راهش مرد میخواد . کوله بارت هم اراد و توکل از دلت . خودش گفت همون موقه که داشت می خندید !

 

میدونی ، حالیم کرد  که سیاهی نیست ، اما اگر دیدی واسه اینه که قدر سپیدی رو بدونی . اینم گفت : که اول باید خودت رو سفر کنی ... بی غرور !

 

منم شدم پرنده . کجاها رفتم و چی دیدم !  واست تعریف کردم اون چیزای رو که باید از پرنده بدونی و دلش . واست گفتم تو رو هم دیدم . گفتم کجا بودی و چه می کردی . گفتم بهم چی گفتی : به ت چی گفتم !

 

.

 

.

 

.

 

 

 

آهای ... تو یکی از همین کوچه ها

 

            تو یکی از همین خونه ها

 

           دل یه نفر آتیش گرفته  ...

 

.

 

.

 

.

 

 

 

دلتنگم  اما ...

 

خدایی هست همیشه :

 

تا یادم بندازه ، راه رفتن رو بلدم و حتی دویدن میون راه هایی که نبض قدمهامو میشناسن .

 

خدایی هست تا یادم بندازه : من پرنده م و یه آسمون می خوام .

 

خدایی هست تا یادم بندازه : یادمون بندازه ، چی می خواستیم . ما : باهم : چی می خواستیم .

 

خدایی هست تا یادم بندازه : ما شدن یعنی چی .

 

آره ... من و تو تنها نمیمونیم ، همیشه خدایی هست تا یادمون بندازه .

 

.

 

.

 

.

 

آهای ... تو یکی از همین کوچه ها

 

            تو یکی از همین خونه ها

 

           دل یه نفر آتیش گرفته ...

 

.

 

.

 

.

 

ما خوب میدونیم : عشق ، بسترسیت جاری برای رسیدن به خدا ،

 

و شاهد قرار ما ، اوست .

 

 

.

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آخرین مرد فضایی

هميشه خدايی هست تا مرا از نيستی درونم جدايم کند...... آهنگ جديد مبارک

خیال

خدا همه جا هست...اما اينکه خواب يا بيدار؟!!!

فائزه

اهدنا الصراط المستقيمت را محکم بخوان ! این روزها این حال و هواها ها !نميدونم چرا خيلی خوب می فهمم چی ميگی!!!!!!!!!!

roz !!

هميشه خدايی هست ... ولی چشم ديدن او هميشه نيست !! برای ديدن خدا بايد چشم دل داشته باشيم . مشکل اينجاست که اين روزا برای ما دلی باقی نمونده ! ...

جيليز !!

آره ... و بدون که راه هزار قدمی از قدم اول شروع ميشه پس ائل باسد هزار قدم شناخته بشه .. بعدش اين مطلب که خود آدم باسد ورشداره نه کس ديگه

مريم دريايی

هميشه خدايی هست تا ما به يادش باشيم.آهنگ جدید وبلاگ مبارک! شاد باشی.

ننه سرما

گاه، زخمی که به پا داشته ام،‌زير و بم های زمين را به من آموخته است ننه جون... فدات شم ...

ر ا ی ع ت ب

«عشق» شوری در نهادِ ما نهاد، جان ِ ما در بوته سودا نهاد...