شايد ...

یکی می گفت :

خدا کارهاش حساب کتاب داره

حساب کتاب هم می خواد و میگیره .

.

تو

میدونی

حقیقت

چیه ؟

.

.

کاش

میشد

دلم رو

بزارم تو آستین لباسم

س __________ ر د م __________ ه

 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سايبان

اگه اين همه لنگ خدا نبودی چه خوب می شد... کاش می شد دلمو بزارم تو آستينم :) چه قشنگ!

فائزه

اوه اوه من از کي اين جا نيومدم يعنی اومدم اما اينا نبودن !بذار بخونم بعد نظر ميدم .....

فائزه

چرا تازگی ها نيستس هيچ وقت ؟؟؟؟يکی دلش تنگ شه چی کار بايد بکنه؟؟؟

فائزه

اگه قرار بود جای دلم رو عوض کنم می ذاشتمش جای عقلم خسته شدم بس که حرف اینو گوش دادم می خواهم باقی راه رو سیر بی خیالی طی کنم یعنی می شه ؟؟؟

فائزه

چقدر متن ف ا ص ل ه چسبيد بهم ! ....شايد حرف همين روز هام بود ....چقدر با چشمام اون فاصله رو رفتم و بر گشتم ....زياد نيست ها ...اصلا ف ا ص ل ه ای نيست !!!!

سلمان (آوازخوان)

حقيقت اين بود که.......: . بخت نامراد و وقت ناتمام .. تخت ناحساب و رخت ناصواب .. صدا بی سکوت و نوا بی هبوط .. و آدمی که هيچگاه دستش به پشت بام حقيقت نمی رسد!!!

عیسی

تو شب زنده داری ها ... اون ور اشک ... وسط ذهن آشفته ... آخرای دلهره ... هميشه هست و هوامونو داره ... مثل اين همه فراز و تشيبی که هميشه فراز ختم ميشه ...

آزاده

یادمن باشد تنها هستم ماه بالای سر تنهایی است

عیسی

ميدانم می دانم رنج ها را چگونه بايد نوشيد. و اين درسی است که تو آموزگارم بوده ای يک جرعه از مدام ماتم با تو، گلوی عالمی را گرفته است. اين رنج، رنج نسل من است... . . . اگر خنده ام دردآل.د است، ملامتی نيست که اشکم سرشار از شادی است... در وسعت سبز تو حقارت رنج ها را ديده ام. ای آموزگار ظرافت تو اين گونه رنج ها را تحقير می کنی.

فائزه

آزی خوبی؟؟؟يعنی بهتری؟