قـفـس !

 

 وقـتی پرنده ای را اسیر می کنند ، تا فالی از قفس به در آرد و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی   تاشاهدانه ای هدیه بگیرد   پرواز ، ... ، قصه بس ابلهانه ای ست   از معبر قـفـس !

 

قـفـس !

 

/ 27 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

خيلی جالبه ولی حيف که همش رنگ دلتنگی و نا اميدی رو ميده. زندگی کن به اميد آن روز...

خيال

تا حالا به اين قسمتش فکر نکرده بودم...

گندم

چرا رفتن؟ مگه ماندن گناه است؟

مسافر سکوت

قفس من هم گاه به انتظار قطره اشکی است تا گلو تر کند... اما کاش اشکی برايم مانده بود...

عادله

هر دو به پرواز فکر می کنند!

مسافر سکوت

فال پرواز شايد دروغ است .... اما بال که دروغ نيست... بال هست... هوا هست... حس هم هست... پرواز کن... پرواز

مجنون

با چشمانی امیدوار هنگام نگریستن به دشت یا وقتی که بال هایم را می گشایم و در خود آرزوی شوق پرواز را می پرورانم یا زمانی که با بالهای گشوده به اوج می روم آنجا بالهای خود را می بندم و سپس باز می کنم یا هنگام خیره شدن به آسمان لاجوردی و غرق شدن در آن یا زمانی که انعکاس نوری از چشمه ای در زمین چشمانم را خیره می کند فقط به تو فکر می کنم دیوانه پرواز بودن جنون پرواز داشتن پی چشمه بودن داشتن سوز عطش و یا شاید...! پرتوهای خورشید در هنگام خوردن به بدنم جسمم را آرام می کند صدای تلاطم امواج به هنگام ضربه زدن به صخره ها گوش هایم را نوازش می کند می نشینم بر روی ساحل خیره خیره به دور دست ها تا شاید کشتی بیایدو مرا نیز با خود ببرد زیر بید مجنونی که سر بر آسمان دارد می نشینم و با چوب بر زمین نقاشی می کنم آسمانی می کشم پرنده ای تشنه ای و در آخر یک...! موج می زند و نقاشی هایم نقش بر آب می شوند و دوباره دست به چوب می برم...!

ماورای عشق

سلام دوست عزيزم ... خوبی ... خواستم به خاطر ميلات تشکر کنم ... اگه ممکنه يه کم درموردشون توضيح بده برام ... درضمن منم آپم ... با آهنگی از اصفهانی و صدای خودم ... خوشحال ميشم بهم سر بزنی ... موفق باشی ... قربانت .

nima

kojaeeeeeeeeeeeeeee ? fekr mikardam injori beshe