انتظار

 

  چه لحظه هایی ست

           سرشار از انتظاری

                       در امتداد حضور تو

         انتظار       

                                    آذرباد

 

****

گفتی

: دوستت می دارم و من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.و این ها پیش از فصه لبخند تو بود. /// جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی:" هستم". اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی". باز گفتی هستم. بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:" هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی :"غلطی". و این هنوز پیش از قصه دست های تو بود///.وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره های ابر هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس، قفسه سینه ام را آتش می زد. و من ذوب شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتانم را نبوییده بودند///.یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دلش می خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دستهایم را فتح کردی. انگشتانت بر شانه انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی :"حال چگونه است؟" گفتم:" تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی:" تو همچنان غلطی///.".فرشته ای پر کشید تا نزدیکتر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:" برخیز!" گفتم:" نتوانم". بعد ناگهان چشم هایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشکهایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم:"این چیست؟" گفتی:" اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهایش از التهاب عشق من سوخت. گفتی:" حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی:" چنین کنند با عاشقان.."

چند روایت معتبر _ مصطفی مستور

                                                    ****

 پ ن : دوست عزيز تيگلاط جان ؛ تولدت مبارک .

 

/ 38 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کســــــی که هـــــویتــــــش گمـــشده

عادت کرده ام در خیابان سکوت در کنار پنجره عشق منتظر بمانم تا شاید کسی برای شکستن تنهایی من بیاید..و من غریب تر به رویای خویش باز میگردم .. سلام...تولدش مبارک... ممنونم از حضورت .و اينکه تنهام نمیزاری....به اميد ديدار

dadashi koli

چه قدر دير آب ديت می کنی و چه کم می بينم ات ... انتظار يعنی تولد خاطره در زمان .... مامای خوبی برای خاطره ها باش

habib

سلام . خوبی ؟؟؟ چه لحظه هایی ست سرشار از انتظاری در امتداد حضور تو ابتدای نوشتت بسيار زيبا و دلنشين بود . خود متن هم جذاب و تاثير گذار . ياد چيزی افتادم . ... و عشق را مجالی نيست حتس آنقدر که بگويد دوستت دارم . موفق باشی . آپ کردی خبرم کن . خوشحال ميشم ... من هم مبلاگم و با قالب . مطلب جديد آپ کردم . دوست داشتی سر بزن . تا بعد ....

ارحیما

سلام. از مطالب شما نهایت استفاده را بردیم. موفق باشید

............. ... .

قلب تنگ شده برای لحظه ی نگاه ... کنار هر نفسم پيداست جای پای آه ...

(¯`¤._ شب نقره ای _.¤´¯)

صدای که می آید در این سکوت کهنه و تکراری / نه رنگ را دیگر به طرحهای امروز کاری هست و نه طرح را به قابهای فردا راهی / حالا خودت بگو خیال مبهم این گریز سرد و سنگین از کجاست ؟ مگر ما از آن سلام ساده عبور نکردیم ؟ مگر من و تو را به انجماد یاسهای سفید و خنده های نقره ای سوگند ندادند ؟ پس چرا به ضیافت نور و آینه های شکسته ات دوباره مرا به غزلهای کودکانه میخوانی ؟ تویی که ناگهان به تعبیر خوش چند واژه ، شاعری را بوسیدی و از جلوه ها گذشتی ، دیگر به هرازهای تلخ و شیرین روزگار راهی نداری / خیالت آسوده ! اینجا دوباره چیزی نخواهد شکست / تمام آنچه که با بود و نبود این نشانه های گنگ در مردمان عصر خویش یافتی را هم فراموش کن / امروز آنکه بی محابا فراموش می کند ، بی امان می برد ...

هدا

هوم... خونده بودم :) اما لذتش تمامومی که نیست !! و اينکه به روز هم بد نيست گاهی..!

مجتبی (شاسوسا)

سلام راستش .........من به نور حساسيت دارم .......اين آقا هم سه شب اينقدرتو اتاق درخشيد که نذاشت من بخوابم .......واسه همين می گم ماهه ...........بعدش به قول آبجی هدام : به روز کردنم بد نيست گاهی............در ضمن ما چاکريم ...........ديگه هم با نقطه گذاشتن مزاحم کامنتی نشو پسرخاله!!!

dadashi koli

... پرواز....پرواز اصل پرواز هست ولی .....