قلمرو اشکهايم ديگر جای خاليت را فرياد نمی کنند

 

من

بی تو

به کجای دنيا بر می خورد ؟

 

ـ آذربادـ

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
حمید

اين من که تو مي‌گويی... به هيچ‌جا! اما... من... با عشق تو... // دلتنگيت بدجوری از حرفهات بيرون مي‌زند... خوش به حالت که مي‌توانی بگويی...

محسن

مدتها بود می خواستم اينو بهت بگم که ..... که هنوز خاطراتت رو پاره نکردی !

آبتین

با عرض سلام و ارادت به حضور شما دوست گرامی و يک دنيا شرمنده از اينکه نميتوانم زود زود به شما سر بزنم.در هر صورت ممنونم که هميشه به ياد ما هستی.در ضمن وبلاگت خيلی خيلی زيباتر شده.اما حس ميکنم يه سايه رقيق از نا اميدی و غم رو وبلاگت افتاده.سعی کن از بينش ببری.در پناه يزدان پاينده و پيروز باشيد.

مسافر سکوت

کوير چشمانت را می‌بینم که بس زخم‌آلود خشک است... اما زير خاک‌های اين کوير... در عمق چشمان تو... چه آب‌های سرشاری منتظر است... شايد منتظرند که به ياد بياورند آن روزهايی را که اکنون بی‌خاطره مي‌دانی اما پر است از خاطره... تا اين تک‌بوته‌های سبز امید را سيراب کنند... تک‌بوته‌هايی را که زير سايه‌ی برافراشته‌ی آينده‌ی آن‌ها نشسته‌اي و می‌توانی اکسيژن بگيری... دی‌اکسيد کربن هم هست... آری... اما رهايش کن... به اميد اين‌که اکسيژن باغ دلت ما را هم به تنفس درآورد... هر چند مصنوعی...