در عريانی سکوت

برایش دست تکان دادم ، خود بیهوده ام بود !

بدروود ، دیدار تا قیامت و جواب اینکه چه شد که این شدم !

 

می خواهم آنطور باشم که باید

به همین سادگی !

 

 

عریانی سکوت :

وقتی خواب می بینی ، وقتی مثل همیشه نیستی ، وقتی برای اولین بار یکی دیگه باید بهت بگه چرا ،

وقتی چشم باز میکنی و بی اختیار اشک می ریزی و تو دلت داد میزنی :

تو چی از من می خوای ؟

چرا ، چرا من ؟

چرا تو ؟

چرا ما ؟

چرا سر راه من ایستادی و خندیدی ؟

چرا گفتی : هستی یا نه ؟ با من هستی یا نه ؟

 

بگو میدونی که دلم گفت بهت بگم " منجی "

این موقع ها بگو می فهمی پرواز کردن یعنی چی

و بگو اگه قرار باشه کسی بفهمه اون خودتی و غیر این نیست !

خودت که شدی روز و شب

روز و شب که شد بهانه

بهانه بودن ِ تو

 

من میگم خدا پرنده رو خیلی دوست داره ، که داره بزرگی یه روح رو نشونش میده !

و مگه خوشبختی ، غیر از اینه ،

که من ، ب ف ه م م ، خدای ِ صبر و سکوت و امید یعنی چی !؟

 

 

دوست دارم اینو برات بخونم : 

پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره

وقتی آهسته غروب ، تو خونه پا میذاره

  

وقتی توی آینه ، خودمو گم میکنم

میدونم که لحظه هام ، رنگ آبی نداره

 

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه

پشت این پنجره ها داره بارون میباره

 

 

          پ ن 1 : در عریانی سکوت ، طعم شب را چشیده ای !؟

          پ ن 2: محض خاطر دلم ( + )

 

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجنون

به خدا سوگند! كه ديوانه، عاقلترين و عاقلان، عاجزاني آراسته به تظاهر عاقلان - همان لاشخوران انسانيت - همان عالمان سخنور مست - همان مبدعان منطق كذب - همان جماعت بيگانه از ذات حق و ديوانه - يگانه در يابنده جنون عشق...

مجنون

چون سرو ایستاده ایم ایستاده ایم در جنگل حریق زده زندگی ایستاده ایم نظاره می کنیم - بر آوارهای خاکستری نفرت - بر آب ریخته به رویای شعله ور خویش - بر پیکر سوخته عشق - بر زجه های حقیقت - بر بادهای قاصد پیام جنگ بر مستی محبوبه شب باروت ایستاده ایم و نظاره می کنیم.

dadashi koli

پشت هيچ پنجره يی باران نمی بارد که در دوسوی پنجره باران می بارد ...گاهی ان قدر شهامت داريم که می بينيم و گاه به دروغ گونه ی خيس مان را نيز از باران می دانيم ...دل اسمان هم برای مان می بارد

دلقک

پرواز می‌کنيم و بال ميزنيم. تا خدا.

ر ا ی ع ت ب

... در عريانی شب، طعم سکوت را نيز ... هرگز دم نزدن و شکايتی نکردن! اطاعتش واجب و «سخن گفتن، حرام»! هنگامی هم که گاه ِ «سخن گفتن» شد اطاعتش واجب و سکوت حرام! باشد تا «خدا» ي قبول کرده باشد...

رز !!

من با سكوت زندگي كرده ام . سكوت ، صداي عشق است ...

خیال

هميشه اين چرا ها منو آزار می ده چون همشون بی جوابن...

روانپريش

بهترين منجی هر کس ، برای خودش ، خودش است . با احساس پذيرفتن و با عقل پيش رفتن . چه خوب می شد اگر می فهميديم ، در وجودمان ، منجی است ، فقط کافی است ببينمش . راستی من عاشق بارونم ولی نه با چتر !

آخرین مرد فضایی

از آی سی يو می ترسم... از آمبولانس می ترسم .... از صدای زنگ تلفن نيمه شب می ترسم...... از صدای لا اله الا الله می ترسم.....:))

فرهاد

من می دونم از تو چی می خواد.. اول فووووت٬ به همين سادگی. دوم صداقت ٬ به همين مشکلی!